شنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۱۱

در ستایش کنشهای کوچک ایستادگی، واسلاو هاول

برگردان: عمار ملکی

مقدمه مترجم: پیش گفتار کتاب کنشهای کوچک ایستادگی که در بهار سال 2010 منتشر گردید (و بخشهایی از آن توسط نگارنده ترجمه و منتشر شد)، به قلم واسلاو هاول نوشته شده بود. ترجمه این پیش گفتار کوتاه که درباره اهمیت کنشهای کوچک ایستادگی مدنی در راه مبارزه با استبداد و خودکامگی است، بمناسبت درگذشت واسلاو هاول و به احترام و یاد وی تقدیم خوانندگان میشود.



در سال 1978 رساله ای را به نگارش درآوردم که در آن به بررسی مساله مغفول مانده "قدرت قدرت-نداران"(1) پرداختم. من در آنجا شرح دادم که اگر هر یک از ما – حتی با وجود یک دولت به شدت سرکوبگر - تصمیم به مقابله با دروغهای اطرافمان بگیریم و با خود عهد ببندیم که زندگیمان را بر اساس راستی قرار دهیم، به چه فواید بیشماری دست خواهیم یافت.
بسیاری گفتند که آن سخنان، اثر ادبی یک دون کیشوت ساده لوح اهل چک میباشد که بیهوده خیالبافی میکند. تردیدهای دیگران به دلایل مختلفی درست بنظر می رسید. لئونید برژنف رهبر شوروی که ده سال قبل تانکها را به چکسلواکی گسیل کرده بود تا به اصلاحات سیاسی پایان دهد، هنوز در کاخ کرملین بر سر قدرت بود. جنبش همبستگی، که پیروزیهای چشمگیرش در کشور همسایه، لهستان، در برابر حاکمان منفور وقت، میلیونها انسان دیگر را نیز تشویق به تلاش برای آزادی در سالهای بعد کرد و باعث گشایش در دیگر کشورهای اروپای شرقی شد، هنوز بوجود نیامده بود. من مانند بسیاری دیگر از دوستانم سالهایی را در زندان گذرانده بودم و دوباره در سالهای بعد از آن نیز زندانی شدم.
اما با این وجود، فقط یازده سال بعد از آنکه من درباره آنچه که مردم عادی می توانند با زندگی بر مبنای راستی بدست آورند نوشته بودم، پیروزیهای شگفت آوری در سراسر منطقه و از جمله کشور خودم را شاهد بودم. در آن چه که بعنوان انقلاب مخملین مشهور شد، مردمان کشورم بر علیه خشونت رسمی به مبارزه برخواستند تا که سرانجام توانستند آن ساختار دروغ که تسخیرناپذیر بنظر میرسید را در نوامبر سال 1989 فروبریزند. آری در یک هفته تمامی آن عظمت فروپاشید. بعد از انقلاب، من این افتخار را داشتم که رییس جمهور کشورم شوم تا که به سمت دوران دموکراتیک حرکت کنیم.
امروز، میلیونها نفر در سراسر جهان در شرایطی زندگی میکنند که احساس میکنند هیچ تغییر مثبتی برایشان امکان وقوع ندارد. اما آنها باید بیاد بیاورند خیزشهایی که در سراسر اروپای شرقی در سال 1989 آغاز شد، نتیجه کنشهای فردی تعدادی از مردمان عادی بود که نهایتا، تغییر را غیر قابل اجتناب ساخت.
در دوران زندگی ام، من بارها شاهد بودم که کنشهای کوچک ایستادگی، چه تاثیرات عظیم و غیرقابل باوری داشته که هیچ کس در لحظه انجامش آن نتایج را پیش بینی نمی کرده است. کنشهای کوچک ایستادگی تنها روایت دیروز و امروز نیست بلکه من باور دارم که تعیین کننده فردا نیز خواهند بود.

واسلاو هاول، پراگ – مارچ 2010.

1- power of the powerless

دوشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

درباره سکوت اعتراضی

عمار ملکی
ammarmaleki@yahoo.com

تقدیم به احمد زیدآبادی، آنکه ارزش سکوت فعالانه را به ما آموخت



در شرایطی که امسال شرایط خفقان در دانشگاههای داخل ایران بدتر از همیشه بود و فضای سیاسی داخل کشور در یک سکوت پادگانی به سر می برد و از طرف دیگر جو حاکم بر فضای مجازی در هفته های اخیر متاثر از بحث و جدل درباره مواضع مختلف پیرامون تهدید نظامی و خطر جنگ بود، شبکه ای از فعالان دانشجویی خارج از کشور، در پاسداشت هفته دانشجو، اعلام کردند که در یک حرکت نمادین، یک روز به سکوت اعتراضی در فضای مجازی اقدام می کنند (1). در فراخوان این پیشنهاد ذکر شده بود که مخاطب این اقدام نمادین بیشتر فعالان و افراد خارج کشور هستند تا روز 22 آذر که آخرین روز هفته دانشجو هم بود، به شکلی نمادین در شبکه های اجتماعی مجازی، که این روزها اصلی ترین مکان حضور و ارتباط ایرانیان خارج کشور است، در اعتراض به سکوت اجباری حاکم بر ایران و "نداشتن حق حرف زدن" در کشور، سکوت کنند. در فراخوان فیس بوکی این پیشنهاد آمده بود "ما بیشمار نیستیم اما همراه هستیم. ما چه ده نفر باشیم و چه هزار نفر و چه هزاران نفر، نشان خواهیم داد که کوچکترین "کنش اعتراضی" خود را انجام می دهیم و اگر قرار باشد مثل دیگران سکوت کنیم، آنرا به یک کنش اعتراض جمعی تبدیل می کنیم."
این فراخوان در یک فرصت کوتاه و از یک هفته قبل توسط تعدادی از سایتها منتشر گردید و تنها سه روز مانده به 22 آذر برای آن یک فراخوان فیس بوکی ایجاد شده بود. در این مدت کوتاه و تا روز 22 آذر، حدود سیصد نفر اعلام کرده بودند که با آن همراه خواهند بود.
من بعنوان یکی از کسانیکه با این کنش نمادین اعتراضی همراه بودم، نکاتی را که مشاهده کردم و برای جمع بندی مفید میدانم ذکر میکنم. آنچه مرا به نوشتن این مطلب در مرور این کنش کوچک و نمادین ترغیب کرد، آموخته ای از معلم بزرگوارم شهید هدی صابر بود که همواره توصیه میکرد که "یک مثقال عمل"، "یک خروار جمع بندی" میخواهد.

1- تصمیم چند صد نفر برای یک روز سکوت آن هم در فضای مجازی با اعتراض هایی نامتناسب با این اقدام نمادین مواجه بود. تا آنجا که بعضی این سکوت را خیانت به خون شهدای جنبش و مبارزان زندانی دانستند! انتقاد دیگری که بسیار شنیده میشد این بود که نتیجه و فایده این سکوت چه خواهد بود. بعضی نیز میگفتند که سکوت چیزیست که حاکمیت سرکوبگر از آن استقبال میکند و اساسا مطلوب آنهاست. بعضی نیز این انتقاد را طرح میکردند که سکوت را نباید اساسا به فضای مجازی تعمیم داد چرا که ذات این فضا با نوشتن و تبادل نظرات زنده است و سکوت در آن بی معناست.
بنظر میرسد که این انتقادات بیشتر ناشی از سو تفاهم و یا اشتباه گرفتن مسائل مختلف حاصل شده است. سکوت "یک روزه" و نمادین عده ای از افراد در شرایطی که هفته ها بود فضای مجازی و رسانه ها سرشار از حرفهای اختلاف انگیز افراد و گروههای مختلف بود، با هدف اینکه افراد از گروههای مختلف را برای یک کنش بسیار ساده متحد کند، وقتی که خیانت خوانده شود، نشان دهنده وضعیت عصبی و مدارا ستیز حاکم بر فضای مجازی ست. آن هم متهم کردن کسانیکه بسیاری شان از فعالان مدنی و دانشجویی خوشنام بوده و سالهاست که تمام دغدغه شان مسائل و گرفتاریهای ایران است. اتفاقا یکی از هدفهای سکوت اعتراضی این بود که حداقل برای یک روز، افراد یکدیگر را به خیانت و بلاهت متهم نکنند که ظاهرا بعضی ها این یک روز را هم تحمل نکردند. آفتاب آمد دلیل آفتاب، که چرا گاهی در فضای مجازی نیاز به سکوت داریم.
اما برای پاسخ به سوال درباره هدف و فایده این حرکت، باید تفاوت بین هدف سیاسی و هدف استراتژیک یک حرکت نمادین اعتراضی را شناخت. هدف سیاسی شرح آن چیزی است که گروه میخواهند انجام دهند که در این مورد، سکوت یک روزه در فضای مجازی و رسانه ها بود. اما هدف استراتژیک چیزیست که گروه میخواهد از کنش اعتراضی و نمادین بدست آورد(2). هدف استراتژیک سکوت اعتراضی، به خود آوردن افراد و نیروهای سیاسی خارج از کشور در ضرورت انجام یک کنش جمعی و همچنین جلب توجه و درگیر کردن افراد در فضای مجازی نسبت به اهمیت مساله اعتراض جمعی بود. ویژگی سهل و ممتنع بودن این کنش نمادین، خود باعث جلب توجه بیشتری شد. از سوی دیگر پیشنهاد دهندگان از ابتدا اعلام کرده بودند که قرار نیست شق القمری شود و این حرکت تنها هدفش انجام یک اعتراض نمادین «جمعی» است به "نداشتن حق حرف زدن" در ایران تا "که ببینیم اگر با حرف نمیشود، آیا با سکوت میتوانیم در کنار هم قرار بگیریم".
اما در پاسخ به کسانیکه میگویند سکوت همان چیزیست که حاکمیت میخواهد، باید یادآور شد که آنچه اصلی ترین خواسته حاکمیت سرکوبگر است، اختلاف و همراه نبودن افراد، فعالان و نیروهای منتقد با یکدیگر است. یقین بدانید که یک "سکوت جمعی" بیشتر از بلندترین فریادهای فردی و اختلاف افکن میتواند یک حکومت استبدادی را مضطرب و مشوش کند.
اما اینکه گفته شده اساسا ماهیت فضای مجازی با نوشتن و سخن گفتن معنا و هویت می یابد، اتفاقا خود دلیلی است که فضای پر هیاهو و جنجالی آن را گاهی فقط با یک سکوت جمعی بتوان متوقف کرد و آنرا متوجه جار و جنجالهای بیهوده اش کرد. ضمنا مگر نه این است که گاهی صفحه اول یک روزنامه – که ماهیتش با نوشتن و کلمات سرشته شده است- را برای نشان دادن اعتراضی نمادین، سفید چاپ میکنند؟

2- تا جاییکه من دنبال کردم، این فراخوان از اطلاع رسانی سایتها و رسانه های اصلی سبز (کلمه، جرس، رسا) که معمولا بطور هماهنگ روی اقدامات مشابه تبلیغ میکنند برخوردار نبود. در اصل این رسانه ها متن فراخوان، و پوسترهای این کنش نمادین را منتشر نکردند درحالیکه فراخوان های مشابه، مانند "دوشنبه های اعتراض" که آن هم اقدامی نمادین بود و توسط آقای مصطفی تاجزاده از زندان پیشنهاد شده بود، را بطور وسیع و ویژه ای پوشش داده بودند. علیرغم این مساله، نکته مهم و ارزشمند پیشنهاد سکوت اعتراضی در این بود که فراخوان آن در رسانه های دیگری با گرایشات کاملا متفاوت منتشر گردید (سایت روزآنلاین، سایت ندای سبز آزادی (از رسانه های سبز)، سایت اخبار روز (نزدیک به گرایش چپ)، سایت دانشجونیوز (نزدیک به جنبش دانشجویی)، سایت خودنویس (با نگاه انتقادی به سایتهای سبز)). همچنین در عمل دیده شد که افراد و فعالانی که با این حرکت نمادین همراه شدند، از گروههای مختلف فکری بودند و از این رو میتوان گفت تا حدی به هدف نمادین خود دست یافت. از واکنشهایی که در روز سکوت اعتراضی و روز بعد از آن در محیط فیس بوک دیده شد، بنظر میرسید که علیرغم اطلاع رسانی محدود، اما این اقدام نمادین در حد قابل توجهی جلب توجه نموده بود مخصوصا که فعالان دانشجویی- مدنی سرشناسی را با خود همراه داشت.

3- بعنوان یک تجربه شخصی میتوانم بگویم که یکی از نقاط مثبت این کنش اعتراضی برای کسانیکه با آن همراهی کردند، مراقبه و خویشتنداری – حتی برای یک روز– در برابر انتقادات تند و نوشته های تمسخر آمیز دیگران در روز سکوت اعتراضی بود. در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی یکی از عادتهایی که وجود دارد، جدالهای کلامی و گاه پاسخ دادن های تند و تیز در برابر نظرات انتقادی دیگران است که یک روز سکوت، خود تمرینی برای این خویشتنداری بود. در ضمن از نظرات و نوشته های بعضی افراد در روز بعد میشد حدس زد که یک روز سکوت در فضای مجازی تا چه اندازه برای بسیاری از ما سخت شده است و ظاهرا این حضور دائمی در این فضا – مخصوصا برای کسانیکه در خارج کشور زندگی میکنند – به شکل یک عادت گریزناپذیر درآمده است. از اینرو شاید گاه دوری کردن از این فضا برای تامل درباره فعالیتهای دیگری که هر یک از ما برای کمک به داخل کشور میتوانیم انجام دهیم، بی فایده نباشد.

4- بسیاری از کسانیکه بدنبال نتیجه و فایده این اقدام بودند، به این مساله توجه نمیکردند که یک کنش باید ابتدا انجام شود تا بتوان درباره اثرات آن به تجزیه و تحلیل نشست. یک کنش اعتراضی باید همراهانی داشته باشد تا نتیجه ای از آن حاصل شود. در کنشهای اعتراضی هیچ کس از ابتدا نمیتواند بطور قطعی بگوید که چه تاثیر مهمی از آن حاصل خواهد شد. آنچه مهم است واضح بودن شیوه، مخاطب و هدف حداقلی یک کنش اعتراضی است. از اعتراضات مدنی اگر انتظارات کوتاه مدت و اعجاب انگیز داشته باشیم، هرگز نتیجه ای حاصل نمیشود. در اعتراضات مدنی، واضح بودن عمل اعتراضی، قابل انجام بودن و استمرار است که میتواند نتیجه بخش باشد. اتفاقا نقطه قوت سکوت اعتراضی این بود که مشخص میکرد قرار است چه کاری، در چه زمانی، در کجا، توسط چه کسانی و با چه هدفی انجام شود.

5- یکی دیگر از ویژگیهای این حرکت در مقایسه با دیگر کنشهای اعتراضی پیشنهاد شده در یک سال اخیر این بود که این حرکت بطور واضح مخاطبش، فعالان و ساکنان خارج کشور بودند چرا که هدف آن یک نوع اقدام نمادین جمعی در همدلی با هموطنان داخل کشور بود. البته یقینا شرمگینانه است که در فضای آزاد فعالیت جمعی در خارج کشور، برای ایجاد یک کنش جمعی نیاز باشد که همه به سکوت دعوت شوند، اما واقعیت این است که متاسفانه فضای باز و آزاد الزاما باعث همراهی و هم افزایی فعالان ایرانی نمی شود. کاش فرهنگ کار جمعی در ما کمی بهتر بود و بر سر هر اختلاف کوچک در دیدگاههایمان، به جنجال و اتهام و برچسب زدن به یکدیگر دست نمی زدیم، تا که در این روزهای سکوت اجباری در داخل کشور، ما یک صدای بلند از مطالبات و مقاومتهای مردمانمان می بودیم. اگر با خود رو راست باشیم، ظاهرا ما در این زمینه مفلوج شده ایم و از حرکتی موثر و رو به جلو ناتوان مانده ایم و انگار نیاز به فیزیوتراپی داریم! به همین دلیل حتی از کوچکترین حرکتهایی که بتواند این بیماری را کمی درمان کند، مجبوریم استقبال کنیم یا که حداقل آن را نکوبیم. بقول احمد زیدآبادی ]که سالها پیش در ستایش سکوت نوشته بود و در آن زمان هم عده ای او را سرزنش کردند[، "در فضاي موجود كه هيچ عمل، اقدام يا فعل سياسي مشترك از جانب منتقدان صورت نمي‌گيرد، از نظر من، اعلام سكوت دسته جمعي، يك اقدام مشترك كم هزينه است كه مي‌تواند راه را بر اقدام‌هاي مشترك بعدي هموار كند و اين در واقع جنيه فعالانه اعلام سكوت است"(3).

6- این اقدام نمادین یک فایده دیگر هم داشت. این حرکت که بعضی آنرا مسخره ترین حرکت اعتراضی در تمامی این سالها دانسته بودند، نشان داد که ظاهرا پتانسیل بالایی برای حرکتهای جدی تر وجود دارد. آن معترضانی که این اقدام را بسیار بی فایده و نشانه انفعال دانستند، اگر صادقانه انتقاد کرده باشند، باید حاضر به همراهی در کنشهای اعتراضی جدی تر و انرژی بر باشند. خوب اگر این کنش نمادین، محکی از اعلام آمادگی برای اقدامات جدی تر بوده باشد، باز هم باید آن را قدر دانست.

7- یقینا نقاط ضعف این حرکت هم کم نبوده است که بطور نمونه میتوان از برنامه ریزی و اطلاع رسانی دیرهنگام، ابهام در مشخص کردن هدف دقیق این اقدام نمادین برای مخاطبان و عدم امکان ثبت و اندازه گیری کردن میزان فراگیری آن نام برد. کاش منتقدان این حرکت نیز یک تحلیل انتقادی از ضعف ها و ایراداتی که بر آن وارد میدانند ارائه کنند تا بتوان با مقایسه دیدگاههای مختلف به جمع بندی بهتری رسید.

کلام آخر آنکه نقل قول میکنند که بزرگی در پاسخ به سوال "چه باید کرد" گفته است، "هر کس هرچه می گوید، عمل کند". سکوت یک روزه اعتراضی در فضای مجازی هر ضعفی داشت، اما تمرین کوچکی بود برای یک مثقال عمل جمعی. امید که از این پس آن کنشی که قرار است اتحاد بخش ما باشد، کاری بزرگتر از سکوتمان باشد تا بیش از این شرمنده هموطنانی که در سخت ترین شرایط در حال ایستادگی و پایداری در برابر ظلم و نابرابری هستند، نباشیم.

پی نوشت:
1- "سکوت برای اعتراض"، پیشنهاد شبکه دانشجویی پاسداشت هفته دانشجو

2- ﻫﺪف ﺳﻴﺎﺳﻲ و ﻫﺪف اﺳﺘﺮاﺗﮋﻳﻚ ﻓﻌﺎﻟﻴﺘﻬﺎي ﺑﻲ ﺧﺸﻮﻧت، رابرت باروز

3- سکوت هم بی هزینه نیست، احمد زیدآبادی، شهریور 1386

شنبه ۱ اکتبر ۲۰۱۱

خیزش سوریه و شاخصهایی برای مقایسه

خیزشهای کشورهای عربی باعث شگفتی جهانیان و بخصوص آن دسته از تحلیلگران سیاسی گردید که پیش تر تصور میکردند مردم این کشورها، دغدغه آزادی و دموکراسی ندارند و از حضور حکومتهای استبدادی در کشورهایشان ناراضی نیستند. وقتی که این خیزشها تک تک کشورهای منطقه را فرا گرفت و به موجی منطقه ای تبدیل شد، این سوال مطرح بود که چه عامل مشترکی باعث بروز اعتراضاتی مشابه در این کشورها بر علیه حاکمان دیکتاتور گردید؟

از یافته های یک پژوهش که بلافاصله پس از ظهور انقلاب تونس بر روی بعضی شاخصهای اندازه گیری شده توسط موسسه اکونومیست (1) انجام دادم، یک شاخص مقایسه ای معرفی و تبیین شد (2) که عامل مشترک خیزشهای کشورهای منطقه از ایران تا تونس و از مصر تا سوریه را توضیح میداد. یکی از محاسن این شاخص این بود که بر مبنای داده های عینی و بر پایه نظرسنجی های عمومی محاسبه شده بود و از اینرو تنها بر پایه یک تحلیل ذهنی استوار نبود. معمولا یک شاخص، زمانی قابل اتکا و اعتماد خواهد بود که بتواند یک پدیده رخ داده را توضیح دهد و فراتر از آن، تا حدی قدرت پیش بینی پدیده های احتمالی آینده را نیز داشته باشد. شاخص مورد نظر از این توانایی برخوردار بود چرا که وقتی انقلاب تونس به پیروزی رسید، بروز اعتراضات مشابهی در مصر، یمن، لیبی، سوریه و دیگر کشورهای منطقه را پیش بینی میکرد.

شاخص مورد اشاره را که میتوان شاخص «کمبود دموکراسی» (3) نام نهاد، اختلاف میزان «عرضه دموکراسی» توسط حکومت و «تقاضای دموکراسی» توسط مردم را نشان میدهد. اگر تقاضای دموکراسی در حد نسبتا بالایی باشد اما عرضه دموکراسی کم و ناچیز باشد، پتانسیل بروز نارضایتی و اعتراض بیشتر خواهد بود. بر این اساس انقلاب های دموکراسی خواهانه بدنبال این هدف خواهد بود تا اختلاف بین عرضه و تقاضای دموکراسی را کم کند. در نمودار یک، «شاخص کمبود دموکراسی» و اختلاف بین عرضه و تقاضای دموکراسی در کشورهای ناآرام منطقه (و چند کشور اسلامی دیگر) مشاهده میشود.



همانطور که در نموادر یک مشاهده میشود، شکاف بین تقاضا و تامین دموکراسی در کشور سوریه یکی از بالاترین مقادیر در میان دیگر کشورهای منطقه را دارد. کشورهای تونس و لیبی نیز که شاخص کمبود دموکراسی بالایی داشتند، تجربه خیزشهای دموکراسی خواهانه را در ماههای پیش داشتند و توانستند دیکتاتورهای حاکم را ساقط کنند. اعتراضات مشابهی در بعضی دیگر کشورها مثل مصر، یمن، بحرین، اردن و مراکش هم درگرفت که در مصر موجب سقوط دیکتاتور گردید و در دیگر کشورها نیز منجر به آزادی زندانیان، تعهد به اصلاحات ساختاری و یا وعده کناره گیری از قدرت حاکمان شد. در ایران هم یک سال پیش از خیزشهای کشورهای عربی، موج اعتراضات مدنی آغاز گردید که البته با سرکوب گسترده مواجه شد و تا حدی فروکش کرد اما جنبش اعتراضی در ایران هنوز به اشکال و در فرصتهای مختلف خود را نشان میدهد.

اما خیزش اعتراضی در سوریه دو ویژگی دارد که آنرا از دیگر خیزشهای مشابه در منطقه تا حدی متمایز میسازد و تا حدودی موجب شگفتی ناظران سیاسی و افکار عمومی در جهان شده است.
یکی از ویژگیهای آن استمرار در مقاومت و ایستادگی علیرغم سرکوب گسترده و وحشیانه حکومت بشار اسد در برابر تظاهراتهای مسالمت آمیز معترضان است. بطور نمونه وجود تظاهراتهای مشابه در ایران و سرکوب خشونت بار آنها، موجب گردید که مردم تا حد زیادی برای حضور در اعتراضات خیابانی محتاط شوند و نهایتا خیابانها را ترک کنند. اما این اتفاق در سوریه رخ نداد بلکه علیرغم سرکوب خونین و کشته شدن دستکم 100 نفر بطور میانگین در هر هفته (4)، تظاهراتهای اعتراضی تاکنون پس از گذشت 6 ماه هنوز بطور مستمر ادامه داشته است. اگر چه شاید بتوان دلایل مختلفی (مانند روحیه مذهبی شهادت طلبی، روحیه مقاومت و غیرت عربی، ایمان به اینکه اگر بار دیگر بشار اسد بتواند قدرت خود را تثبیت کند دست به کشتار وسیعی خواهد زد و ...) را برای این استمرار در مبارزه ذکر کرد، اما بنظر نگارنده یکی از عوامل مهم آن وجود یک نوع همبستگی اجتماعی در میان مردم سوریه است که موجب شده با وجود هزینه بالای ایستادگی در برابر حکومت، مردم کماکان میدان مبارزه را ترک نکنند. در این رابطه به شاخصی اشاره میکنم که میتواند تایید کننده این ادعا باشد. در یکی از سوالات نظرسنجی موسسه گالوپ از مردم کشورهای مختلف پرسیده میشود که "اگر زمانی با مشکلی مواجه شوید، آیا میتوانید در صورت نیاز بر روی کمک دیگران (دوستان یا اقوام خود) حساب کنید؟". پاسخ به این پرسش توسط موسسه مطالعاتی لگاتوم بعنوان شاخص «احساس حمایت اجتماعی» (5) معرفی شده است. نتایج نظرسنجی گالوپ در سال 2010 (سال پیش از شروع اعتراضات) نشان میدهد که 90 درصد از مردم سوریه به پرسش بالا جواب مثبت داده اند درحالیکه این مقدار برای مردم ایران 62 درصد بوده است. این شاخص برای مردم تونس 82 درصد، مصر 77 درصد و در لیبی 72 درصد بوده است (نمودار دو) (6). وجود میزان بالای این شاخص در سوریه نشان میدهد که احساس حمایت اجتماعی در میان سوری ها بالا بوده و این حس اطمینان از وجود حمایت دیگر افراد در جامعه، باعث شده تا مردمی که در تظاهراتهای اعتراضی شرکت میکنند، اگر چه احتمال صدمه دیدن و دستگیری خود را میدهند، اما از سوی دیگر احساس کنند که از پشتگرمی اجتماعی و پشتیبانی دیگران برخوردار هستند. در شرایط بحرانی، عباراتی مانند اینکه "بیهوده خودت را به خطر نینداز چرا که اگر اتفاقی برایت بیفتد، هیچ کس اهمیت نمیدهد و کاری برایت نمیکند"، یکی از آن جملاتی است که در جوامعی با شاخص پایین «احساس حمایت اجتماعی» بسیار شنیده میشود.



دومین ويژگی بارز اعتراضات سوریه این بوده است که تاکنون علیرغم سرکوبهای گسترده و خونین مردم معترض، آنها به سمت روشهای مسلحانه مبارزه روی نیاورده اند، درحالیکه در لیبی تغییر شیوه مبارزه از اعتراضات مدنی به مبارزه مسلحانه خیلی زود صورت پذیرفت. همچنین در لیبی درخواست دخالت نظامی بین المللی توسط معترضان و نیروهای اپوزوسیون مشاهده گردید در حالیکه معترضان سوریه تاکنون سعی کرده اند که بر شیوه اعتراضات خیابانی غیرقهرآمیز پافشاری کنند و بیشتر خواستار فشارهای دیپلماتیک بین المللی بر حکومت بشار اسد بوده اند. شاید بتوان عوامل و دلایل مختلفی را برای چرایی این ویژگی برشمرد اما من در اینجا میخواهم این مساله را با اشاره به یک شاخص دیگر توضیح دهم. این شاخص که شاید بتوان آنرا «شاخص خوش بینی به کارآیی روشهای بدور از خشونت» نامید، از پاسخ مردم کشورهای مختلف به این پرسش تعیین میشود که " آیا معتقد هستید گروههایی که تحت سرکوب و فشار قرار گرفته اند و از بی عدالتی رنج میبرند، «فقط با روشهای مسالمت آمیز» میتوانند وضعیتشان را بهبود بخشند یا که روشهای مسالمت آمیز به تنهایی کافی نیست؟ (تاکید از موسسه نظر سنجی است)". پاسخ کسانیکه معتقد به گزینه «فقط با روشهای مسالمت آمیز» هستند، مقدار شاخص بالا را نشان میدهد. نتایج نظرسنجی موسسه گالوپ در سال گذشته (پیش از بروز اعتراضات) درباره پرسش بالا، نتایج قابل تاملی را برای کشورهای منطقه نشان میدهد (نمودار سه). در مصر 60 درصد، در تونس 52 درصد و در سوریه 50 درصد از پاسخ دهندگان «فقط با روشهای مسالمت آمیز» را انتخاب کرده اند در حالیکه این عدد در لیبی 41 درصد و در ایران 38 درصد بوده است!! (نتایج ایران نیز مربوط به سال 2008 و پیش از بروز اعتراضات بوده است) (7). شاید این تفاوت در اعتقاد به موثر بودن روشهای مسالمت آمیز بود که باعث گردید خیزشهای مردم تونس و مصر و سوریه (تاکنون) به سمت مبارزات مسلحانه سوق پیدا نکند (اگرچه اساسا پیروزی مردم مصر و تونس در مدت کوتاهی حاصل گردید و مانند سوریه زمان زیادی طول نکشید) درحالیکه مردم لیبی زودتر به سمت مبارزات قهرآمیز روی آوردند.



البته در اینباره یکی دیگر از شاخصهای قابل توجه برای مقایسه کشورهای منطقه، شاخصی است که میزان «پذیرش اجتماعی حمله نظامیان به شهروندان» را نشان میدهد. در این شاخص از مردم پرسیده میشود "آیا حمله نیروهای نظامی به شهروندان در شرایطی میتواند قابل توجیه باشد؟". میزان درصد کسانیکه پاسخ «به هیچ عنوان قابل توجیه نیست» را انتخاب میکنند، شاخصی است که عدم پذیرش سرکوب شهروندان توسط نظامیان در یک جامعه را نشان میدهد. نتایج نظرسنجی موسسه گالوپ در سال 2010 (پیش از شروع خیزشها) در کشورهای مصر، تونس، یمن و لیبی قابل توجه است. در تونس 87 درصد، در مصر 83 درصد، در یمن 86 درصد پاسخ دهندگان بر این باور بوده اند که حمله نیروهای نظامی به غیرنظامیان به هیچ عنوان قابل توجیه نیست درحالیکه این مقدار در کشور لیبی 59 درصد و در ایران 67 درصد بوده است (نتایج ایران مربوط به سال 2008 و پیش از بروز اعتراضات است) (8). متاسفانه این شاخص برای سوریه اندازه گیری نشده است. اما این اختلاف قابل توجه نشان میدهد که بخش بزرگتری از جامعه در کشورهایی مثل لیبی و ایران (و احتمالا در سوریه) حمله نظامیان به غیرنظامیان را در شرایطی موجه میدانند و حاضر به تایید آن هستند. شاید به همین دلیل بود که در تونس، مصر و یمن شاهد برخورد بیطرفانه نظامیان در برابر اعتراضات مردمی بودیم درحالیکه در کشورهای لیبی و ایران (و سوریه) اعتراض مردم توسط نظامیان سرکوب گردید.

نکته بسیار قابل توجه این است که اگرچه خیزش اعتراضی در سوریه تاکنون به شکل اعتراضات مسالمت آمیز بوده و شیوه قهرآمیز به خود نگرفته است، اما نتایج نظرسنجی های موسسه گالوپ در ماههای اخیر (پس از شروع اعتراضات) نشان میدهد که در پاسخ به این سوال که " آیا شما دیروز در اکثر طول روز احساس خشم/نگرانی/اضطراب/ناراحتی داشته اید؟" پاسخ دهندگان سوری، درمیان 144 کشور جهان، رتبه بالاترین میزان احساس خشم، نگرانی، اضطراب و ناراحتی در زندگی روزمره را داشته اند (9). از اینرو بعید بنظر میرسد که مردم سوریه تا برکناری دیکتاتوری بشار اسد از مبارزه کناره گیری کنند اگر چه ممکن است که این حد از خشم نهایتا باعث گردد که شیوه مبارزه آنها تغییر یابد.

کلام آخر اینکه تا وقتی کمبود دموکراسی در کشورهای دیکتاتوری منطقه وجود دارد، بروز خیزشهای اعتراضی برای پایان بخشیدن به دیکتاتوری غیر قابل اجتناب است. ممکن است در بعضی کشورها اعتراضات برای مدتی مهار یا خاموش شود، اما دیر یا زود با یک جرقه مانند آنچه در تونس رخ داد، دوباره آتش زیر خاکستر شعله ور میشود. بدون از بین بردن این شکاف هیچ آرامش پایداری قابل تصور نیست. برای کاهش شکاف میان عرضه و تقاضای دموکراسی، راه مورد علاقه نظامهای استبدادی این است که با حفظ ساختار دیکتاتوری، تقاضای دموکراسی را در میان مردم کاهش دهند که این مساله خوشبختانه با وجود گسترش ارتباطات و فراگیر شدن مطالبه دموکراسی در جهان امکان پذیر نیست. از این رو تنها راه ممکن افزایش عرضه دموکراسی توسط حکومتهای دیکتاتوری است. درنتیجه وقتی حکومتی حاضر به مشارکت دادن مردم در تعیین سرنوشت خود نباشد، شاهد آن چیزی خواهیم بود که امروز در سوریه در جریان است. یقینا دور نیست زمانیکه مردم سوریه با بهره گیری از سرمایه همبستگی اجتماعی، اراده عمومی و مقاومت ستودنی خود این شکاف را از بین خواهند برد و الگویی برای دیگران خواهند آفرید.

پی نوشت:
1- دو شاخص از پنج شاخص مستقل اکونومیست که در این تحلیل مورد استفاده قرار گرفتند عبارتند از: 1- فرآیند انتخابات و تکثرگرایی؛ 2- فرهنگ سیاسی دموکراتیک؛ جهت اطلاعات بیشتر رجوع شود به :
The Economist Intelligence Unit's index of democracy 2008
2- مقاله «خیزشهای منطقه و شاخصهایی که دیده نمیشوند»، عمار ملکی، 18 بهمن 1389 http://www.rahesabz.net/story/32051/
3- در اینجا باید تاکید شود که منظور از واژه دموکراسی در این تحلیل، یک دموکراسی تمام عیار نیست بلکه منظور وجود انتخابات سالم و قبول تکثرگرایی بعنوان شرایط اولیه وجود یک ساختار دموکراتیک است. با توجه به همین تعریف است که در نمودار یک دیده میشود که عراق دارای شکاف کمبود دموکراسی نیست اما این یقینا به معنای وجود یک دموکراسی کارآمد و پایدار در آن نخواهد بود.
4- http://www.bbc.co.uk/news/world-middle-east-14620671
5- Perceptions of Social Support: Percentage who have people to count on
http://www.prosperity.com/prosperiscope/Definitions.aspx
6- Retrieved from the Gallup WorldView database in April, 2011
7- Retrieved from the Gallup WorldView database on September 3, 2011
8- Retrieved from the Gallup WorldView database on September 3, 2011
9- Retrieved from the Gallup WorldView database on September 3, 2011

پنجشنبه ۴ اوت ۲۰۱۱

باید آموخت اما . .


داستان دردناک و آموزنده آمنه و خواستگار اسیدپاش را میتوان با دیگر داستانهایی که در آن، دو طرف مظلوم و ظالم وجود دارد مقایسه کرد و از آن آموخت به شرطی که تناظر بین دو طرف داستان را درست فهمید. در داستان آمنه، او قربانی و مظلوم یک جنایت است و اسیدپاش جنایتکار و ظالم داستان. آنچه بر آمنه ی مظلوم گذشت را میتوان مشابه داستان ملت مظلومی دانست که گروهی خواستار (بخوانید خواستگار!) زمامداری مردم هستند اما از نظر ملت، آنها خواستگاری ناشایست و بی صلاحیت اند. این خواستگاران حکومت بر مردم، به جای اینکه عدم مقبولیت خود را فروتنانه قبول کنند، قصد میکنند تا خود را بر مردم تحمیل کنند و در واکنشی زشت و وحشیانه بر صورت مردمی که آنها را نخواسته اند، اسید می پاشند تا جسم و جان آنها را بسوزانند و چشم مردم را کور سازند و زیبایی و طراوت ملت را از او بگیرند. این داستان همه اجزایش به داستان آمنه و اسیدپاش شبیه است.
حال وقتی قرار باشد درسی از این داستان آموخت، مردم رنجدیده و سوخته جان باید از آمنه بیاموزند چرا که در جایگاهی مشابه او قرار دارند. آن گروه و حکومتی هم که به جای متانت و ادب در برابر خواسته مردم، رفتار خواستگار بدکردار را از خود نشان میدهد، باید از سرنوشت اسیدپاش این داستان بیاموزد.

مردم میتوانند بیاموزند که وقتی مظلومانه بخاطر «حق نخواستن» مورد یک تهاجم ناجوانمردانه قرار میگیرند و سخت ترین هزینه را متحمل میشوند، باید همچون آمنه برای احقاق حق خود ایستادگی کنند و علیرغم سخت ترین شرایط برای ستاندن حق خود ناامید نشوند و از پا نیفتند تا نشان دهند که میتوان ظالم را به پای عقوبت عمل زشت خود نشاند. تا به اسیدپاش نشان دهند که نمیتوان ظلم کرد و قهقهه رذیلانه سر داد و از مجازات برای همیشه در امان بود.
دومین درسی که آمنه به مردم رنج دیده و سوخته جان می دهد، منش بخشیدن در هنگامه توانایی و قدرت است. بخشش آن کسی که در موضع ضعف و ناتوانی قرار دارد، بیش از آن که از بزرگی باشد از بی چارگی ست. اما آنکس که قدرت دارد و میتواند انتقام بگیرد و میبخشد، رفتارش بزرگوارانه و جوانمردانه است. آمنه خود در مصاحبه اش میگوید که من هفت سال تلاش کردم تا که قدرت قصاص را بدست آورم و بعد بخشیدم. اگر آمنه همان زمانی که اسیدپاش به او ریشخند زده بود و گفته بود که «هیچ کاری نمیتوانی بکنی» میبخشید، ارزش بخشیدنش به عظمت بخشش امروزش نبود. اگر در آن زمان می بخشید شاید رنج هفت سال پیگیری شکایت و پرونده را از دوشش برمیداشت تا که باری اضافه بر تحمل دردهایش نباشد، اما او آن زحمتها را به جان خرید تا هم اجازه ندهد ظالم گستاخ شود و هم اینکه نشان دهد که در هنگامی که میتوانست قصاص کند، نخواست و گذشت کرد. بخشش در هنگام ضعف باعث گستاخی ظالم میشود. شباهت گذشت آمنه در هنگامه قدرت، در عرصه اجتماعی و سیاسی به گذشت و بخشش نلسون ماندلا بعد از پیروزی در مبارزه علیه آپارتاید شبیه بود. ماندلا نیز هنر بخشیدن و خشونت پرهیزی پس از پیروزی و در هنگامه قدرت داری را به دیگران آموخت. رفتار ماندلا کاملا بر خلاف رهبران دیگری در جهان بود که پیش از پیروزی رفتاری بظاهر خشونت پرهیز داشتند اما پس از پیروزی و در هنگام قدرت داری، به خشونت زیادی دست زدند.
سومین درس آمنه این است که ظالم را اگر می بخشی، نباید به گونه ای باشد که او احساس کند هیچ عقوبت و پی آمدی در نتیجه ظلم خود نخواهد دید و این باعث گستاخی و بی پروایی ظالمان دیگر گردد. آمنه با اصرار و تاکید بر طلب دیه یک انسان کامل و واداشتن اسیدپاش به جبران مالی، نشان داد که بخشش به معنای بی تاوان بودن یک جنایت نخواهد بود بلکه گذشت از قصاص، در ازای تلاش برای جبران مافات است.

اما از داستان آمنه و اسیدپاش طرف دیگر ماجرا یعنی کسانی که عملکردشان مانند خواستگار اسیدپاش ظالمانه بوده است نیز میتوانند بیاموزند. آنها قبل از هر چیز باید بیاموزند که عاقبت رفتار ظالمانه، درماندگی، بی آبرویی و شرمندگی خواهد بود. ظالمان همچنین باید بیاموزند که انسانهای مظلوم و جان سوخته، با مقاومت و ایستادگی در راه ستاندن حق خود نهایتا میتوانند به مطالبه خود برسند و ظالمان را در محضر عدالت ببرند و آنها را برای اقدامات زشت و جنایتکارانه شان مجازات کنند. ظالمان همچنین باید از این داستان بیاموزند که اگر چه ممکن است مظلومان مانند آمنه ببخشایند و آنها را از قصاص خشونت بار رها سازند، اما الزاما آخر داستان همیشه اینگونه به پایان نمیرسد. آمنه در مصاحبه خود گفت که من میخواستم اسیدپاش و دیگرانی که ممکن است به اینچنین جنایتی دست بزنند بدانند که به مجازات عمل خود میرسند و من گذشتم، شاید بعد از من نگذرند. ظالمان باید عبرت بگیرند که نمیتوان به امید بخشوده شدن توسط مظلومان به هر نوع بیرحمی و شقاوتی دست زد و از مکافات در امان بود. ظالمان، سرنوشت ذلت بار کسی که بعد از عمل وحشتناک خویش، قربانی را مورد تمسخر قرار داده بود، ببینند و از عاقبت خود بیمناک باشند. ببینند که سرنوشت ظالمان یا به مجازات ختم می شود و یا در صورت بخشوده شدن تباهی و بی آبرویی ماندگار.

از داستان اسیدپاش و آمنه و گذشت و بزرگواری او، همگان و بخصوص صاحبان قدرت باید بیاموزند؛ مظلومان از ایستادگی مظلومان و ظالمان از عاقبت ظالمان. اما اگر کسی جایگاه مظلوم و ظالم را اشتباه بگیرد، از ظالم می خواهد که ببخشاید و از مظلوم میخواهد که درخواست بخشایش کند!. وقتی جای ظالم و مظلوم اشتباه گرفته شود، توصیه به بخشیدن و عدم خشونت نه تنها کمکی به ترویج بخشش و خشونت پرهیزی نخواهد بود، بلکه بر خشم مظلوم و وقاحت ظالم می افزاید.

یکشنبه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

حاضر نیستم بر سر حق آزادی مردمم معامله کنم

بمناسبت روز جهانی ماندلا

ترجمه و تنظیم: عمار ملکی

تقدیم به احمد زیدآبادی

مقدمه: از دو سال قبل بمنظور تقدیر از تلاشهای نلسون ماندلا در گسترش فرهنگ صلح و آزادی، روز 27 تیر (18 جولای) - زادروز وی - توسط سازمان ملل بعنوان روز جهانی نلسون ماندلا نامگذاری شد. امسال نود و سومین سالگرد میلاد این نماد جهانی مبارزه و ایستادگی مدنی در راه دشوار دستیابی به آزادی، عدالت و دموکراسی است. در یادبود این روز، ترجمه متن زیر که بی مناسبت با شرایط امروز کشورمان هم نیست، تقدیم خوانندگان میشود.

* * *
در تاریخ 31 ژانویه سال 1985 رییس جمهور وقت آفریقای جنوبی، «بوتا»، در مجلس سخنرانی کرد و به ماندلا پیشنهاد داد که در صورتیکه او بکارگیری خشونت بعنوان یک ابزار مبارزه سیاسی را بدون قید و شرط محکوم کند، آزاد خواهد شد. این ششمین باری بود که آزادی مشروط به ماندلا پیشنهاد شده بود. پیشنهادهای قبلی به این شرط بود که او برای زندگی به منطقه ترانسکی – که بر مبنای سیاست جداسازی نژادی تشکیل شده بود- تبعید شود. ماندلا تمامی آن پیشنهادها را بخاطر مخالفت با تاسیس و استقرار چنان مناطقی توسط رژیم آپارتاید رد کرده بود. ماندلا در تاریخ 10 فوریه 1985 به آخرین پیشنهاد آزادی اش پاسخ داد که توسط دخترش «زینزی» در یک گردهمایی عمومی در استادیوم «جابولانی» برای حضار قرائت شد.

زینزی در آن گردهمایی خطاب به حاضران گفت: روز جمعه مادرم و وکیل مان، پدر را در زندان ملاقات کردند تا پاسخ او به پیشنهاد آزادی مشروط توسط رییس جمهور بوتا را دریافت کنند. ماموران زندان تلاش کردند تا مانع انتقال پیام شوند اما نلسون ماندلا علیرغم فشارها پیام خودش را صریحا بیان کرد تا که به اطلاع مردم رسانده شود. او باید خودش اینجا می بود تا با شما درباره پیشنهاد بوتا سخن میگفت. اما او اجازه ندارد که در اینجا حضور یابد. مادرم که سخنان پدر را از نزدیک شنیده بود نیز اجازه نیافته تا امروز با شما سخن بگوید. پدرم و دیگر مبارزان زندانی به همگی شما مردمی که دوستدار آزادی هستید درود فرستادند و اظهار اطمینان کردند که شما مبارزه برای آزادی را ادامه خواهید داد. پدرم و همرزمانش تاکید داشتند که این پیام، اول از همه به گوش شما مردم رسانده شود. آنها میخواستند یکبار دیگر نشان دهند که فقط در برابر مردم، خود را مسئول و پاسخگو می دانند و شما باید نظرات آنها را بطور مستقیم و نه با واسطه بشنوید. پدرم امیدوار است که نه تنها از سوی خودش و همرزمان زندانی اش بلکه از سوی تمامی آنهایی سخن بگوید که در مخالفت با آپارتاید زندانی هستند، از طرف تمامی آنها که اخراج و تبعید شده اند، تمامی آنها که از تبعیض رنج میبرند، تمامی آنها که مخالف تبعیض نژادی هستند و تمامی آنها که سرکوب و استثمار میشوند.

پس از این مقدمه زینزی، پیام نلسون ماندلا را خطاب به مردم قرائت کرد:

"من ]نلسون ماندلا[ یکی از اعضای کنگره ملی آفریقا هستم. من همیشه عضو کنگره بوده ام و تا روز مرگم نیز عضو کنگره ملی آفریقا خواهم ماند...
من متعجب شدم از شرایطی که دولت میخواهد برای آزادی به من تحمیل کند. من یک انسان خشونت طلب نیستم. من و همکارانم در سال 1952 به رییس جمهور وقت، «مالان»، نامه نوشتیم و درخواست کنفرانسی برای مذاکره را مطرح کردیم تا راه حلی برای مشکلات کشورمان بیابیم، اما درخواست ما رد شد. وقتی رییس جمهور بعدی،«استرایدام»، بر سر کار آمد، ما دوباره همان پیشنهاد را مطرح کردیم و دوباره نادیده گرفته شد. باز هم در زمان رییس جمهور بعدی، «فرورد»، ما درخواست کنفرانس ملی برای اینکه تمامی مردم آفریقای جنوبی درباره آینده خود تصمیم بگیرند را پیشنهاد دادیم، ولی آن درخواست هم مورد توجه قرار نگرفت. وقتی تمامی راههای مبارزه و مذاکره بر روی ما بسته شد، ما به سمت مبارزات قهرآمیز تغییر مسیر دادیم. کاش که رییس جمهور بوتا نشان دهد که با رییس جمهورهای پیشین متفاوت است. کاش که او نشان دهد که اهل خشونت نیست. کاش که او نشان دهد که میخواهد آپارتاید را لغو کند. کاش که او محدودیت را از روی احزاب و کنگره ملی آفریقا بردارد. کاش که او به تمامی زندانیان سیاسی و تبعیدشدگانی که مخالف آپارتاید هستند، مجال آزادی بدهد و کاش او تضمین فعالیت سیاسی آزاد را بدهد تا مردم تصمیم بگیرند که چه کسی بر آنها حکومت کند.
من بسیار دوست دارم تا آزادی ام را بدست آورم اما بیش از آن آرزوی آزادی شما مردم را دارم. از زمانیکه من به زندان افتادم، بسیاری شهید شدند، بسیاری برای کسب آزادی رنج و زجر دیدند. من خود را مدیون همسران، فرزندان یتیم شده، مادران و پدران اندوهگین و سوگوار میدانم. من تنها کسی نبودم که در این سالهای سخت و طولانی رنج برده باشد. من هم به اندازه شما زندگی را دوست دارم. اما برای آنکه از زندان آزاد شوم، حاضر نیستم که بر سر حق آزادی خودم و حق آزادی مردمم معامله کنم. من بعنوان نماینده ای از مردم و تشکیلات توقیف شده آنها - کنگره ملی آفریقا - در زندان هستم.
چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه تشکیلات مردمی مان در توقیف است؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه برای عبور و مرور آزادانه دوباره دستگیر خواهم شد؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه اجازه بودن با همسرم که به تبعید اجباری فرستاده شده است را نخواهم داشت؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه برای انتخاب مکان زندگی ام باید از دولت کسب اجازه کنم؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه نمیتوانم کار و فعالیت آزادانه ای داشته باشم؟ چگونه به من پیشنهاد آزادی داده میشود درحالیکه شهروندانم مورد احترام قرار نمیگیرند؟
تنها یک انسان آزاد میتواند مذاکره کند. کسی که زندانی است نمیتواند قرار و پیمانی را متعهد شود. من نمیتوانم تعهدی بدهم و تا زمانیکه من و شما مردم واقعا آزاد نباشیم، تعهدی نخواهم داد. آزادی من و شما نمیتواند از هم جدا باشد. من روزی به میان شما باز خواهم گشت."



مرجع:
Mac Maharaj & Ahmad Kathrada (2006). Mandela: The Authorized Portrait. Kansas City: Andrews McMeel Publishing. Page 208.

یکشنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

آقای بهنود؛ با تشخیص و توصیه نادرست پزشک چه باید کرد؟

1- من هم مثل میلیونها نفر بیننده برنامه ی پارازیت، مصاحبه آقای بهنود را دیدم و مانند خیلی ها از سخنان آقای بهنود درباره پیش بینی نتیجه انتخابات آینده مجلس متعجب شدم، اما خیلی جا نخوردم و برآشفته نشدم. چرا که آقای بهنود سابقه گفتن حرفهای «غیر دقیق» درباره مسائل مهم در سالهای اخیر را داشت. درباره این ادعایم شاهد خواهم آورد.
بعد از دیدن آن مصاحبه، از مواضع تندی که نسبت به حرفهای ایشان در سایتها شده بود خبری نداشتم تا اینکه مطلبی از آقای بهنود «در جواب مدعیان پارازیتی» (1) دیدم و متوجه شدم که ظاهرا عده ای از جوانان ایشان را تند و تیز و حتی با ناسزا مورد خطاب قرار داده اند. من در ابتدای این مطلب باید تاکید کنم که هر نوع توهین و ناسزایی در عرصه نقد و اندیشه محکوم است و علاوه بر ایراد اخلاقی وارد بر آن، باعث میشود که فضای نقد به یک فضای احساسی دو قطبی تبدیل شود. آقای بهنود بی تردید یکی از پیشکسوتان عرصه مطبوعات و روزنامه نگاری بوده و هستند . شخصیت آرام و متین ایشان همواره قابل احترام است، اگر چه حتی کسی با نظرات و تحلیلهای ایشان کاملا مخالف باشد. از اینرو من به دفاع از نظرات مخالفان برآشفته این مطلب را نمینویسم بلکه میخواهم سخنان نقل شده در مصاحبه و مقاله شان را نقد کنم و استدلال کنم که سخنان ایشان هم بلحاظ راهبردی اشتباه بوده و هم بلحاظ تحلیلی (و حتی پیش گویی) غیرواقعی است.
تمام حساسیت و بحث و جدلی که درباره سخنان آقای بهنود درگرفته مربوط به بخشی است که ایشان میگوید «حدود شصت درصدی در انتخابات ]آینده مجلس[ شرکت میکنند». آقای بهنود در پاسخ به منتقدان که از این حدس - یا بقول ایشان خبر- خوششان نیامده، داستان پزشک و بیماری را روایت میکند. در آن داستان وقتی بیماری از پزشک میشنود که به مریضی مهلکی مبتلاست، سیلی محکمی بر صورت پزشک میزند و از مطب خارج میشود و آقای بهنود این داستان را مشابه برخورد منتقدان با خود بحساب آورده است.
البته پیش بینی آقای بهنود درباره نتیجه شصت درصدی انتخابات آینده، همانند پیش بینی پزشکی است که رنگ رخساره بیماری که از در مطب وارد شده است را ببیند و بگوید فکر کنم شما سرطان خون دارید!!

2- جناب آقای بهنود؛ اعلام تشخیص شما درباره نتیجه انتخابات آینده دو ایراد اساسی دارد: یکی اینکه مبنایش ضعیف است و دیگر اینکه مخرب است و به جایگاه معترضان ضربه میزند.
چرا مبنایش ضعیف است؟ به این علت که شما ادعا کرده اید که حکومت تا پنجاه درصد را پای صندوق رای میبرد و ده درصد اضافه را هم میتواند به شکلی پای صندوقها بکشاند اما انگار هیچ التفاتی به نتایج دوره های اخیر انتخابات مجلس نکرده اید تا متوجه شوید که ادعایتان حتی با شواهد آماری سالهای اخیر همخوانی ندارد. شما تاریخ نگار هستید و جوانهای زیادی به روایتهای تاریخی شما اعتماد دارند و اتفاقا در مصاحبه تان هم جوانان را توصیه به خواندن تاریخ کردید، اما مایه تعجب است که شما نتیجه دو انتخابات اخیر مجلس را بیاد نداشته باشید. در هر دو انتخابات دوره های هفتم و هشتم مجلس (یعنی دو دوره گذشته) به روایت آمار رسمی، تنها «51 درصد» از مردم در انتخابات شرکت کردند (2). این درحالیست که در انتخابات دوره هفتم شخصیتهای معروفی (مثل مهدی کروبی و جمیله کدیور) هم کاندید بودند و در انتخابات دوره هشتم «یاران خاتمی» هم حضور داشتند و بقول شما «تکنیکهای جذاب کننده» هم بکار گرفته شده بود. علاوه بر این، در آن زمان هنوز خون کسی بخاطر «حضور و رای دادن در انتخابات» به زمین ریخته نشده بود و هیچ کس در باورش نبود که هم رای را بدهد و هم باتوم و گلوله را بخورد. اگر در آن زمان حدود 50 درصد در انتخابات شرکت کردند، بر کدام مبنا شما ادعا میکنید که تا 60 درصد در انتخابات آینده شرکت خواهند کرد؟ آیا واقعا این سخن بی اساس بنظر نمیرسد؟ پس جای تعجب نخواهد بود اگر عده ای از سخنان شما آشفته شوند درحالیکه بسیاری هنوز خاطره تلخ انتخابات قبلی را در ذهن دارند و هیچ نشانه ی مثبتی از جبران آن صدمات و احترام به رای مردم هم در کار نباشد.
اما چرا اعلام زودهنگام حدس شما مخرب است و به معترضان ضربه میزند؟ به این دلیل که شما بعنوان یک چهره شناخته شده اعتبار دارید، رسانه های زیادی را در اختیار دارید، بخشی از مردم سخنان شما را قبول دارند و وقتی این پیش بینی را در رسانه ها مطرح میکنید، در اصل دارید حرفی را در دهان مقامات جمهوری اسلامی میگذارید که به راحتی میتوان آمار حضور شصت درصدی در انتخابات را اعلام کرد، حتی اگر بسیار کمتر از آن شرکت کرده باشند. چرا که میتوان ناباوران و مظنونین به تقلب را به سخنان کسانی مثل مسعود بهنود حواله داد و گفت که «عناصر نزدیک به فتنه» هم پیشتر به این حضور با شکوه اعتراف کرده بودند. از اینروست که اینگونه پیشگویی ها نه تنها بی مبناست بلکه خیری به جبهه معترضان و دموکراسی خواهان هم نمیرساند و تنها آب به آسیاب خدایگان تقلب میریزد. از طرف دیگر مشخص نیست که شما فردا روزی چگونه میخواهید صدق و کذب پیش بینی تان را مشخص کنید. اگر به نتایج اعلام شده توسط حکومت اعتماد دارید، پس نتایج انتخابات ریاست جمهوری را هم باید قبول داشته باشید و اگر هم که قبول ندارید پس اساسا چه دلیلی دارد که شما زمینه ساز اعلام شصت درصدی حضور مردم در انتخابات شوید. اتفاقا در انتخاباتهایی که شکاف حاکمیت و مردم زیاد است، اعلام حضور 70 یا 80 درصدی مردم در انتخابات مطلوب نیست چرا که حاکمیت خود میداند که این اعداد بسیار غیرواقعی بنظر میرسد و آنچه مهم است قبولاندن حضور 60 درصدی به مردم و معترضان است تا حاکمیت ثابت کند که تحریم انتخابات شکست خورده است و مردم با وجود تمامی اتفاقات و حوادث ناگوار باز هم در پای صندوقها حضور یافته اند.
وقتی ادعایی تا این حد ضعیف است و تنها به یک حدس و گمان می ماند، چه لزومی دارد که بدین گونه طرح شود و بر درستی آن هم تاکید شود؟ باور کنید که در شرایط ناامیدی و رنجوری جنبش اعتراضی مردم، اینگونه حرفها تنها تزریق ناامیدی است. اینکه یک پزشک به بیمارش بگوید که تو دیگر امیدی به زندگی نداشته باش، نشانه هوشمندی و صداقت یک پزشک نیست.

3- جناب آقای بهنود؛ نکته مهم دیگری که در نوشته (و در واقع دفاعیه) شما آمده است، دعوت منتقدان به حرکت است و اینکه « به جای سیلی زدن بر گوش پزشک، دور هم جمع شوید و کاری حسینی کنید!». راستش این قسمت حرفتان بیشتر مرا برانگیخت تا این مطلب را بنویسم چرا که حرف و بغضی فروخورده را زنده کرد. یاد اولین جملات مقاله شما در فردای روز عاشورای 88 افتادم. روزی که بعضی از مردم و جوانان در برابر حملات و اقدامات خشن و بیرحمانه حکومت از خود دفاع کرده بودند. مردمی که با خشونت بسیار زیاد مواجه شده بودند و پرت کردن افراد از روی پل و زیر گرفتن افراد با ماشین پلیس را مشاهده کرده بودند، برای دفاع از خود به سمت نیروهای تا دندان مسلح سنگ پرتاب کرده بودند و تعدادی از سطلهای آشغال را آتش زده بودند. در اصل مردم آن روز همان کار حسینی را کردند که شما امروز به آن دعوت میکنید. مگر امام حسین علیرغم تمام تلاشی که برای خودداری از درگیری نشان داد، در هنگامی که مورد تهاجم قرار گرفت ایستادگی نکرد و از خود دفاع نکرد؟ اما شما مردم را به شدت محکوم و سرزنش کردید و آن جوانان صدمه دیده، توامان با سرکوب حکومت و سرکوفت شما مواجه شدند. شما در فردای آن روز نوشتید: « ما شکست خوردیم. اهل مدارا و تسامح شکست خوردند...این را در همین سکوت سرد..هم می توان به خود گفت...امیدوار بودیم که دیگر دادمان را با مشت و گلوله نستانیم، گل به کار آوریم، این که اول بار دیگری گلوله انداخت از بار غم ما نمی کاهد.» (3) اینگونه «جملات غیر دقیق» و غیر واقعی به گمان من یکی از بزرگترین ضربه ها را به جنبش اعتراضی مردم وارد کرد. نه بخاطر اینکه شما از خشونت ابراز انزجار کرده بودید- که باید میکردید- بلکه بخاطر اینکه شما به جای هدف گیری عامل خشونت، قربانیان خشونت را هدف گرفتید و به آنها اتهام غیرواقعی زدید. جمله بالا را اگر کسی میخواند، فکر میکرد که انگار نبرد مسلحانه رخ داده بود و معترضان به سمت پلیس «گلوله» انداخته بودند. آقای بهنود، شما احتمالا با نیت جلوگیری از خشونت آن سخنان را نوشتید، اما آن سخنان بدترین دفاع از عدم خشونت در آن زمان بود. آن زمان باید به مردم درباره روشهای خشونت پرهیزی توضیح داده می شد، نه اینکه آنها متهم به خشونت ورزی میشدند. داستان آن روز، مشابه داستان بیماری بود که خونین و مالین نزد پزشک رفته باشد و پزشک به جای التیامش، نمک بر زخم او بپاشد.
انصافا یکی از بزرگترین ضعفهای جنبش سبز ناآشنایی و بدفهمی نخبگان در چیستی و چگونگی مدیریت مبارزات مسالمت آمیز بوده و هست. همین دو روز قبل سخنرانی زنده ای از آنگ سان سوکی یکی از سرشناس ترین رهبران مبارزات مسالمت آمیز در جهان درباره اعتراضات مدنی در رادیوی بی بی سی انگلیسی پخش شد (4). او در بخشی از سخنانش که درباره شیوه مبارزه بدور از خشونت بود، به گروهی از جوانان دموکراسی خواه که به مبارزات قهرآمیز در برمه روی آورده اند، اشاره کرد و گفت که ما آنها را هرگز نفی و محکوم نمیکنیم چرا که آنها دلایل بیشماری دارند که مبارزات قهرآمیز را راه حل میدانند اما شیوه ما با آنها متفاوت است. این را گفتم تا نشان دهم که رهبران مبارزات مدنی (مانند ماندلا و آنگ سان سوکی) حتی مبارزات قهرآمیز را نفی نمی کنند، اما در کشور ما دفاع مشروع مردم در برابر سرکوب شدید، از طرف نخبگان سیاسی همچون شما به شدت محکوم می شود. حال بعد از گذشت یک و اندی سال از آن واقعه به جوانان به طعنه میگویید که حرکت و کاری حسینی کنند؟

4- جناب آقای بهنود؛ نقد من به سخنان شما به معنی طرفداری از تحریم نیست چرا که هنوز زمان زیادی لازم است تا درباره راهبرد مناسب در مواجهه با انتخابات تصمیم گرفته شود و فکر میکنم باید این روزها بیشتر درباره استفاده از فرصت انتخابات و چگونگی تحمیل مطالبات اندیشید. اما یقینا زمان مناسبی برای دعوت به شرکت در انتخابات و اعلام نتایج انتخابات هم نیست، آن هم به گونه ای که اگر بخواهد اراده جمعی برای عدم شرکت در انتخابات شکل بگیرد، پیش داوری شما به آن ضربه می زند و آنرا پیشاپیش شکست خورده نشان می دهد.
جناب آقای بهنود؛ شما روزنامه نگار، وقایع نگار و داستان نویس موفقی هستید اما تحلیل های سیاسی تان راهگشا و هوشمندانه نیست. خودتان در مصاحبه با پارازیت گفتید که «آدم سیاسی نیستید و تفکر سیاسی هیچ وقت نداشتید». کاش در اعلام اینگونه تحلیلها و پیش بینی های سیاسی کمی محتاط تر عمل میکردید.
داستان شما و منتقدان برآشفته و یا بعبارت دیگر داستان پزشک و بیماران، ظاهرا کمی پیچیده تر از روایت شماست. بیماری که بر صورت پزشک سیلی میزند، بیمار ناهنجاریست و رفتارش ناشایست است. اما اگر آن پزشک بدون معاینه و دیدن جواب آزمایش، تشخیص بیماری او را بدهد و قبل تر نیز با تشخیصی اشتباه، جان یکی از عزیزان آن بیمار را گرفته باشد، آن موقع میتوان تا حدی عصبانیت و برآشفتگی بیمار را درک کرد. مشکل ما فقط بیماران عصبی نیستند، مشکل از تشخیص نادرست پزشکان و گاهی درد بر درد افزودن آنها هم هست.

پی نوشت:
(1)- مقاله «در جواب مدعیان پارازیتی»، مسعود بهنود
(2)- میزان مشارکت در انتخابات مجلس هفتم و میزان مشارکت در انتخابات مجلس هشتم
(3)- مقاله «دلهره دارم»، مسعود بهنود،
(4)- Aung San Suu Kyi; Lecture 2: Dissent

سه‌شنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۱۱

صابر، حماسه ساز دوران

با نام رفیق اول و آخر، جان جهان (1)


هدی صابر از آنها نبود که وقتی فاجعه و بیداد را می دید، از بداخلاقی ها بنالد و تنها اخم بر چهره کشد. او همواره دغدغه اش این بود که باید کاری کرد. اهل عمل بود و تلاش و حرکت. او یک چریک مدنی بود. دردمند بود و در حال تکاپو. مثل ما نبود که نشسته ایم و دل خوش کرده ایم که در فضای مجازی فریاد میزنیم.

او وقتی شنید که با هاله چه کردند، وقتی فهمید که رذالت و وقاحت در سرزمینمان به حدی رسیده که رحم بر دختر نازنین عزت ایران نمیکنند و هاله را در سوگ پدر به قتل میرسانند، برخواست. و چه برخواستنی.
گفت اینگونه نمیشود. قرار نیست که ما فقط ناله کنیم. بقول شریعتی قرنها نالیدن بس است. نالیدن فرزندان ماکیاولی را گستاخ میکند. او میخواست نشان دهد که میتوان هنوز حماسه ساز بود.

وقتی ایستاد به آسمان نظری انداخت. مهندس سحابی را دید و لحظاتی با او نجوا کرد. گفت: مهندس دیگر نگو اعتصاب نکن (2). وقاحت و شقاوت را به انتها رسانده اند. دیدی با هاله ات چه کردند. او که گناهی نداشت، تنها عکست را به سوگواری بر سینه گرفته بود. حرمت تشییع پیکرت را هم نگه نداشتند. مهندس، دیگر دعوتم به خودداری نکن. بگذار که این بار نه با سلاح قلم که با سلاح جانم در برابرشان بایستم. ما اهل خشونت نیستیم اما باید در برابر ظلمشان ایستاد. اینها تصورشان شده که عدم خشونت ما به معنی بی غیرتیمان است. بگذار تا نگذاریم رسم پهلوانی به فراموشی سپرده شود.

صابر سرش را دوباره بلند کرد و نگاهی به آسمان انداخت. در گوشه چشم مهندس اشک نشسته بود. مهندس با صدایی آرام گفت: هدی، میترسم که آن سرزمین نفرین شده تو را از دست بدهد. صابر گفت: وقتی تختی پرکشید، من هشت ساله بودم. زمانیکه حنیف شهید شد، من سیزده ساله بودم. اما آنها تا امروز معلمم بودند. من آنچه در توان داشتم کردم و قرار نیست که مرگ پایان راهمان باشد.
"صحبت از رفتن و رفتن ها نیست
...صحبت آن است که خاکستر تو
تخم رزم آور دیگر باشد" (3)

سکوتی درگرفت. صابر بار دیگر رو به آسمان کرد. ناگهان دید همه آنها که عمری دلداده منش و بینش و راهشان بود، حاضرند. مصدق بزرگ، تختی پهلوان، حنیف نژاد شهید، شریعتی دردمند، طالقانی پدر، بازرگان رنج کشیده و سحابی های صبور به نظاره اش ایستاده اند. تمامی استادان مدرسه عشق جمع بودند و انگار قرار بود که بهترین شاگرد مکتب پهلوانی به داخل گود رود. صابر متحیر و مشتاق از آنچه میدید، دست ارادت بر سینه نهاد و سر به پایین انداخت و گفت: با رخصت از تمامی بزرگان.

او به سلولش برگشت. قلم برداشت و گاندی وار خطاب به جائران و مردمان و هم بندان نوشت: در اعتراض به فاجعه شهادت هاله سحابی و با الهام از قانون تحمل رنج، اعتصاب غذا میکنم تا این اقدام شاید مانع از تکرار این بیدادگری ها علیه انسانهای بی دفاع شود. (4)

صابر گوشه ای ایستاد و شمع جانش را روشن کرد. نوری در تاریکی پدید آمد. شعله جانش چهره زشت بیداد را نمایان ساخت. استبداد به هراس افتاد.
دستی از آسمان به سوی زمین دراز شد و او را به بالا کشید. خدا دستی بر شانه اش زد و گفت: پهلوان، بیداد را در میدان نبرد خوار کردی، دیر نباشد که پهلوانان دیگر پشتش را به خاک زنند.

وقتی تمام این صحنه ها از برابر چشمانم محو شد، به خود آمدم. خبر به زمین رسیده بود: صابر ایستاده مرد. او میخواست نشان دهد که با دست خالی و در اسارت هم میتوان کاری کرد و تسلیم نشد.

انگار او تنها کسی بود که به جای ناله، برای مرگ هاله کاری کرد.



پی نوشت:
1- این ترکیب را هدی صابر در آخرین نامه هایش بکار برده بود.
2- طبق نوشته رضا علیجانی یار و یاور صابر: "مدتی پیش هم هدی میخواست اعتصاب کند. مهندس سحابی گفت بگویید نکند. من هدی را میشناسم میرود تا آخر خط . آنها هم رسیدگی نمیکنند و هدی خواهد مرد."
3- این شعر سروده رضا رضایی است و هدی صابر در آغاز بخشی از کتاب سه هم پیمان عشق آنرا آورده است.
4- این جملات با نقل به مضمون ذکر شده است. متن اصلی اعلام اعتصاب غذا در لینک زیر موجود است
http://www.sahamnews.net/1390/03/39181/

پنجشنبه ۲ ژوئن ۲۰۱۱

در سوگ هاله سحابی، شهید راه عدم خشونت

یک روز پیش از شهادت هاله سحابی، با او تماس گرفتم برای عرض تسلیت درگذشت مهندس سحابی...نمیدانم چه بر دلم افتاد که در میانه صحبت تصمیم گرفتم صدایش را ضبط کنم...از او درباره مشکلات برگزاری مراسم تدفین مهندس پرسیدم. او اینقدر خوش قلب بود که با وجود همه آزار و پیمان شکنی های مقامات امنیتی برای برگزاری مراسم، باز هم امید داشت که سنگ اندازیها با گفتگو حل شود!...وقتی از او پرسیدم که آیا کاری از دست من برمی آید، مهربانانه گفت به دوستان این پیغام را برسان که پدر همیشه میگفت جنبش ملت ایران نیازی به سر ندارد چراکه همه در آن سر هستند. او سپس مکثی کرد و ادامه داد: فقط در راه مبارزه، جوانان خشم خود را کنترل کنند چرا که مطمئنا مظلومیت مردم ایران پیروز خواهد شد...او فردای آن مکالمه به مظلومانه ترین شکل به شهادت رسید تا که شهید جاوید دیگری باشد در راه مبارزات مدنی مردم ایران...باورم نیست که صدای فرشته صلح جویی و مداراگری برای همیشه خاموش شد...روحش شاد و راهش پر رهرو

عمار ملکی – تاریخ ضبط صدا 10 خرداد 1390 ساعت 13:10

video