۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

آقای بهنود؛ با تشخیص و توصیه نادرست پزشک چه باید کرد؟

1- من هم مثل میلیونها نفر بیننده برنامه ی پارازیت، مصاحبه آقای بهنود را دیدم و مانند خیلی ها از سخنان آقای بهنود درباره پیش بینی نتیجه انتخابات آینده مجلس متعجب شدم، اما خیلی جا نخوردم و برآشفته نشدم. چرا که آقای بهنود سابقه گفتن حرفهای «غیر دقیق» درباره مسائل مهم در سالهای اخیر را داشت. درباره این ادعایم شاهد خواهم آورد.
بعد از دیدن آن مصاحبه، از مواضع تندی که نسبت به حرفهای ایشان در سایتها شده بود خبری نداشتم تا اینکه مطلبی از آقای بهنود «در جواب مدعیان پارازیتی» (1) دیدم و متوجه شدم که ظاهرا عده ای از جوانان ایشان را تند و تیز و حتی با ناسزا مورد خطاب قرار داده اند. من در ابتدای این مطلب باید تاکید کنم که هر نوع توهین و ناسزایی در عرصه نقد و اندیشه محکوم است و علاوه بر ایراد اخلاقی وارد بر آن، باعث میشود که فضای نقد به یک فضای احساسی دو قطبی تبدیل شود. آقای بهنود بی تردید یکی از پیشکسوتان عرصه مطبوعات و روزنامه نگاری بوده و هستند . شخصیت آرام و متین ایشان همواره قابل احترام است، اگر چه حتی کسی با نظرات و تحلیلهای ایشان کاملا مخالف باشد. از اینرو من به دفاع از نظرات مخالفان برآشفته این مطلب را نمینویسم بلکه میخواهم سخنان نقل شده در مصاحبه و مقاله شان را نقد کنم و استدلال کنم که سخنان ایشان هم بلحاظ راهبردی اشتباه بوده و هم بلحاظ تحلیلی (و حتی پیش گویی) غیرواقعی است.
تمام حساسیت و بحث و جدلی که درباره سخنان آقای بهنود درگرفته مربوط به بخشی است که ایشان میگوید «حدود شصت درصدی در انتخابات ]آینده مجلس[ شرکت میکنند». آقای بهنود در پاسخ به منتقدان که از این حدس - یا بقول ایشان خبر- خوششان نیامده، داستان پزشک و بیماری را روایت میکند. در آن داستان وقتی بیماری از پزشک میشنود که به مریضی مهلکی مبتلاست، سیلی محکمی بر صورت پزشک میزند و از مطب خارج میشود و آقای بهنود این داستان را مشابه برخورد منتقدان با خود بحساب آورده است.
البته پیش بینی آقای بهنود درباره نتیجه شصت درصدی انتخابات آینده، همانند پیش بینی پزشکی است که رنگ رخساره بیماری که از در مطب وارد شده است را ببیند و بگوید فکر کنم شما سرطان خون دارید!!

2- جناب آقای بهنود؛ اعلام تشخیص شما درباره نتیجه انتخابات آینده دو ایراد اساسی دارد: یکی اینکه مبنایش ضعیف است و دیگر اینکه مخرب است و به جایگاه معترضان ضربه میزند.
چرا مبنایش ضعیف است؟ به این علت که شما ادعا کرده اید که حکومت تا پنجاه درصد را پای صندوق رای میبرد و ده درصد اضافه را هم میتواند به شکلی پای صندوقها بکشاند اما انگار هیچ التفاتی به نتایج دوره های اخیر انتخابات مجلس نکرده اید تا متوجه شوید که ادعایتان حتی با شواهد آماری سالهای اخیر همخوانی ندارد. شما تاریخ نگار هستید و جوانهای زیادی به روایتهای تاریخی شما اعتماد دارند و اتفاقا در مصاحبه تان هم جوانان را توصیه به خواندن تاریخ کردید، اما مایه تعجب است که شما نتیجه دو انتخابات اخیر مجلس را بیاد نداشته باشید. در هر دو انتخابات دوره های هفتم و هشتم مجلس (یعنی دو دوره گذشته) به روایت آمار رسمی، تنها «51 درصد» از مردم در انتخابات شرکت کردند (2). این درحالیست که در انتخابات دوره هفتم شخصیتهای معروفی (مثل مهدی کروبی و جمیله کدیور) هم کاندید بودند و در انتخابات دوره هشتم «یاران خاتمی» هم حضور داشتند و بقول شما «تکنیکهای جذاب کننده» هم بکار گرفته شده بود. علاوه بر این، در آن زمان هنوز خون کسی بخاطر «حضور و رای دادن در انتخابات» به زمین ریخته نشده بود و هیچ کس در باورش نبود که هم رای را بدهد و هم باتوم و گلوله را بخورد. اگر در آن زمان حدود 50 درصد در انتخابات شرکت کردند، بر کدام مبنا شما ادعا میکنید که تا 60 درصد در انتخابات آینده شرکت خواهند کرد؟ آیا واقعا این سخن بی اساس بنظر نمیرسد؟ پس جای تعجب نخواهد بود اگر عده ای از سخنان شما آشفته شوند درحالیکه بسیاری هنوز خاطره تلخ انتخابات قبلی را در ذهن دارند و هیچ نشانه ی مثبتی از جبران آن صدمات و احترام به رای مردم هم در کار نباشد.
اما چرا اعلام زودهنگام حدس شما مخرب است و به معترضان ضربه میزند؟ به این دلیل که شما بعنوان یک چهره شناخته شده اعتبار دارید، رسانه های زیادی را در اختیار دارید، بخشی از مردم سخنان شما را قبول دارند و وقتی این پیش بینی را در رسانه ها مطرح میکنید، در اصل دارید حرفی را در دهان مقامات جمهوری اسلامی میگذارید که به راحتی میتوان آمار حضور شصت درصدی در انتخابات را اعلام کرد، حتی اگر بسیار کمتر از آن شرکت کرده باشند. چرا که میتوان ناباوران و مظنونین به تقلب را به سخنان کسانی مثل مسعود بهنود حواله داد و گفت که «عناصر نزدیک به فتنه» هم پیشتر به این حضور با شکوه اعتراف کرده بودند. از اینروست که اینگونه پیشگویی ها نه تنها بی مبناست بلکه خیری به جبهه معترضان و دموکراسی خواهان هم نمیرساند و تنها آب به آسیاب خدایگان تقلب میریزد. از طرف دیگر مشخص نیست که شما فردا روزی چگونه میخواهید صدق و کذب پیش بینی تان را مشخص کنید. اگر به نتایج اعلام شده توسط حکومت اعتماد دارید، پس نتایج انتخابات ریاست جمهوری را هم باید قبول داشته باشید و اگر هم که قبول ندارید پس اساسا چه دلیلی دارد که شما زمینه ساز اعلام شصت درصدی حضور مردم در انتخابات شوید. اتفاقا در انتخاباتهایی که شکاف حاکمیت و مردم زیاد است، اعلام حضور 70 یا 80 درصدی مردم در انتخابات مطلوب نیست چرا که حاکمیت خود میداند که این اعداد بسیار غیرواقعی بنظر میرسد و آنچه مهم است قبولاندن حضور 60 درصدی به مردم و معترضان است تا حاکمیت ثابت کند که تحریم انتخابات شکست خورده است و مردم با وجود تمامی اتفاقات و حوادث ناگوار باز هم در پای صندوقها حضور یافته اند.
وقتی ادعایی تا این حد ضعیف است و تنها به یک حدس و گمان می ماند، چه لزومی دارد که بدین گونه طرح شود و بر درستی آن هم تاکید شود؟ باور کنید که در شرایط ناامیدی و رنجوری جنبش اعتراضی مردم، اینگونه حرفها تنها تزریق ناامیدی است. اینکه یک پزشک به بیمارش بگوید که تو دیگر امیدی به زندگی نداشته باش، نشانه هوشمندی و صداقت یک پزشک نیست.

3- جناب آقای بهنود؛ نکته مهم دیگری که در نوشته (و در واقع دفاعیه) شما آمده است، دعوت منتقدان به حرکت است و اینکه « به جای سیلی زدن بر گوش پزشک، دور هم جمع شوید و کاری حسینی کنید!». راستش این قسمت حرفتان بیشتر مرا برانگیخت تا این مطلب را بنویسم چرا که حرف و بغضی فروخورده را زنده کرد. یاد اولین جملات مقاله شما در فردای روز عاشورای 88 افتادم. روزی که بعضی از مردم و جوانان در برابر حملات و اقدامات خشن و بیرحمانه حکومت از خود دفاع کرده بودند. مردمی که با خشونت بسیار زیاد مواجه شده بودند و پرت کردن افراد از روی پل و زیر گرفتن افراد با ماشین پلیس را مشاهده کرده بودند، برای دفاع از خود به سمت نیروهای تا دندان مسلح سنگ پرتاب کرده بودند و تعدادی از سطلهای آشغال را آتش زده بودند. در اصل مردم آن روز همان کار حسینی را کردند که شما امروز به آن دعوت میکنید. مگر امام حسین علیرغم تمام تلاشی که برای خودداری از درگیری نشان داد، در هنگامی که مورد تهاجم قرار گرفت ایستادگی نکرد و از خود دفاع نکرد؟ اما شما مردم را به شدت محکوم و سرزنش کردید و آن جوانان صدمه دیده، توامان با سرکوب حکومت و سرکوفت شما مواجه شدند. شما در فردای آن روز نوشتید: « ما شکست خوردیم. اهل مدارا و تسامح شکست خوردند...این را در همین سکوت سرد..هم می توان به خود گفت...امیدوار بودیم که دیگر دادمان را با مشت و گلوله نستانیم، گل به کار آوریم، این که اول بار دیگری گلوله انداخت از بار غم ما نمی کاهد.» (3) اینگونه «جملات غیر دقیق» و غیر واقعی به گمان من یکی از بزرگترین ضربه ها را به جنبش اعتراضی مردم وارد کرد. نه بخاطر اینکه شما از خشونت ابراز انزجار کرده بودید- که باید میکردید- بلکه بخاطر اینکه شما به جای هدف گیری عامل خشونت، قربانیان خشونت را هدف گرفتید و به آنها اتهام غیرواقعی زدید. جمله بالا را اگر کسی میخواند، فکر میکرد که انگار نبرد مسلحانه رخ داده بود و معترضان به سمت پلیس «گلوله» انداخته بودند. آقای بهنود، شما احتمالا با نیت جلوگیری از خشونت آن سخنان را نوشتید، اما آن سخنان بدترین دفاع از عدم خشونت در آن زمان بود. آن زمان باید به مردم درباره روشهای خشونت پرهیزی توضیح داده می شد، نه اینکه آنها متهم به خشونت ورزی میشدند. داستان آن روز، مشابه داستان بیماری بود که خونین و مالین نزد پزشک رفته باشد و پزشک به جای التیامش، نمک بر زخم او بپاشد.
انصافا یکی از بزرگترین ضعفهای جنبش سبز ناآشنایی و بدفهمی نخبگان در چیستی و چگونگی مدیریت مبارزات مسالمت آمیز بوده و هست. همین دو روز قبل سخنرانی زنده ای از آنگ سان سوکی یکی از سرشناس ترین رهبران مبارزات مسالمت آمیز در جهان درباره اعتراضات مدنی در رادیوی بی بی سی انگلیسی پخش شد (4). او در بخشی از سخنانش که درباره شیوه مبارزه بدور از خشونت بود، به گروهی از جوانان دموکراسی خواه که به مبارزات قهرآمیز در برمه روی آورده اند، اشاره کرد و گفت که ما آنها را هرگز نفی و محکوم نمیکنیم چرا که آنها دلایل بیشماری دارند که مبارزات قهرآمیز را راه حل میدانند اما شیوه ما با آنها متفاوت است. این را گفتم تا نشان دهم که رهبران مبارزات مدنی (مانند ماندلا و آنگ سان سوکی) حتی مبارزات قهرآمیز را نفی نمی کنند، اما در کشور ما دفاع مشروع مردم در برابر سرکوب شدید، از طرف نخبگان سیاسی همچون شما به شدت محکوم می شود. حال بعد از گذشت یک و اندی سال از آن واقعه به جوانان به طعنه میگویید که حرکت و کاری حسینی کنند؟

4- جناب آقای بهنود؛ نقد من به سخنان شما به معنی طرفداری از تحریم نیست چرا که هنوز زمان زیادی لازم است تا درباره راهبرد مناسب در مواجهه با انتخابات تصمیم گرفته شود و فکر میکنم باید این روزها بیشتر درباره استفاده از فرصت انتخابات و چگونگی تحمیل مطالبات اندیشید. اما یقینا زمان مناسبی برای دعوت به شرکت در انتخابات و اعلام نتایج انتخابات هم نیست، آن هم به گونه ای که اگر بخواهد اراده جمعی برای عدم شرکت در انتخابات شکل بگیرد، پیش داوری شما به آن ضربه می زند و آنرا پیشاپیش شکست خورده نشان می دهد.
جناب آقای بهنود؛ شما روزنامه نگار، وقایع نگار و داستان نویس موفقی هستید اما تحلیل های سیاسی تان راهگشا و هوشمندانه نیست. خودتان در مصاحبه با پارازیت گفتید که «آدم سیاسی نیستید و تفکر سیاسی هیچ وقت نداشتید». کاش در اعلام اینگونه تحلیلها و پیش بینی های سیاسی کمی محتاط تر عمل میکردید.
داستان شما و منتقدان برآشفته و یا بعبارت دیگر داستان پزشک و بیماران، ظاهرا کمی پیچیده تر از روایت شماست. بیماری که بر صورت پزشک سیلی میزند، بیمار ناهنجاریست و رفتارش ناشایست است. اما اگر آن پزشک بدون معاینه و دیدن جواب آزمایش، تشخیص بیماری او را بدهد و قبل تر نیز با تشخیصی اشتباه، جان یکی از عزیزان آن بیمار را گرفته باشد، آن موقع میتوان تا حدی عصبانیت و برآشفتگی بیمار را درک کرد. مشکل ما فقط بیماران عصبی نیستند، مشکل از تشخیص نادرست پزشکان و گاهی درد بر درد افزودن آنها هم هست.

پی نوشت:
(1)- مقاله «در جواب مدعیان پارازیتی»، مسعود بهنود
(2)- میزان مشارکت در انتخابات مجلس هفتم و میزان مشارکت در انتخابات مجلس هشتم
(3)- مقاله «دلهره دارم»، مسعود بهنود،
(4)- Aung San Suu Kyi; Lecture 2: Dissent

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

صابر، حماسه ساز دوران

با نام رفیق اول و آخر، جان جهان (1)


هدی صابر از آنها نبود که وقتی فاجعه و بیداد را می دید، از بداخلاقی ها بنالد و تنها اخم بر چهره کشد. او همواره دغدغه اش این بود که باید کاری کرد. اهل عمل بود و تلاش و حرکت. او یک چریک مدنی بود. دردمند بود و در حال تکاپو. مثل ما نبود که نشسته ایم و دل خوش کرده ایم که در فضای مجازی فریاد میزنیم.

او وقتی شنید که با هاله چه کردند، وقتی فهمید که رذالت و وقاحت در سرزمینمان به حدی رسیده که رحم بر دختر نازنین عزت ایران نمیکنند و هاله را در سوگ پدر به قتل میرسانند، برخواست. و چه برخواستنی.
گفت اینگونه نمیشود. قرار نیست که ما فقط ناله کنیم. بقول شریعتی قرنها نالیدن بس است. نالیدن فرزندان ماکیاولی را گستاخ میکند. او میخواست نشان دهد که میتوان هنوز حماسه ساز بود.

وقتی ایستاد به آسمان نظری انداخت. مهندس سحابی را دید و لحظاتی با او نجوا کرد. گفت: مهندس دیگر نگو اعتصاب نکن (2). وقاحت و شقاوت را به انتها رسانده اند. دیدی با هاله ات چه کردند. او که گناهی نداشت، تنها عکست را به سوگواری بر سینه گرفته بود. حرمت تشییع پیکرت را هم نگه نداشتند. مهندس، دیگر دعوتم به خودداری نکن. بگذار که این بار نه با سلاح قلم که با سلاح جانم در برابرشان بایستم. ما اهل خشونت نیستیم اما باید در برابر ظلمشان ایستاد. اینها تصورشان شده که عدم خشونت ما به معنی بی غیرتیمان است. بگذار تا نگذاریم رسم پهلوانی به فراموشی سپرده شود.

صابر سرش را دوباره بلند کرد و نگاهی به آسمان انداخت. در گوشه چشم مهندس اشک نشسته بود. مهندس با صدایی آرام گفت: هدی، میترسم که آن سرزمین نفرین شده تو را از دست بدهد. صابر گفت: وقتی تختی پرکشید، من هشت ساله بودم. زمانیکه حنیف شهید شد، من سیزده ساله بودم. اما آنها تا امروز معلمم بودند. من آنچه در توان داشتم کردم و قرار نیست که مرگ پایان راهمان باشد.
"صحبت از رفتن و رفتن ها نیست
...صحبت آن است که خاکستر تو
تخم رزم آور دیگر باشد" (3)

سکوتی درگرفت. صابر بار دیگر رو به آسمان کرد. ناگهان دید همه آنها که عمری دلداده منش و بینش و راهشان بود، حاضرند. مصدق بزرگ، تختی پهلوان، حنیف نژاد شهید، شریعتی دردمند، طالقانی پدر، بازرگان رنج کشیده و سحابی های صبور به نظاره اش ایستاده اند. تمامی استادان مدرسه عشق جمع بودند و انگار قرار بود که بهترین شاگرد مکتب پهلوانی به داخل گود رود. صابر متحیر و مشتاق از آنچه میدید، دست ارادت بر سینه نهاد و سر به پایین انداخت و گفت: با رخصت از تمامی بزرگان.

او به سلولش برگشت. قلم برداشت و گاندی وار خطاب به جائران و مردمان و هم بندان نوشت: در اعتراض به فاجعه شهادت هاله سحابی و با الهام از قانون تحمل رنج، اعتصاب غذا میکنم تا این اقدام شاید مانع از تکرار این بیدادگری ها علیه انسانهای بی دفاع شود. (4)

صابر گوشه ای ایستاد و شمع جانش را روشن کرد. نوری در تاریکی پدید آمد. شعله جانش چهره زشت بیداد را نمایان ساخت. استبداد به هراس افتاد.
دستی از آسمان به سوی زمین دراز شد و او را به بالا کشید. خدا دستی بر شانه اش زد و گفت: پهلوان، بیداد را در میدان نبرد خوار کردی، دیر نباشد که پهلوانان دیگر پشتش را به خاک زنند.

وقتی تمام این صحنه ها از برابر چشمانم محو شد، به خود آمدم. خبر به زمین رسیده بود: صابر ایستاده مرد. او میخواست نشان دهد که با دست خالی و در اسارت هم میتوان کاری کرد و تسلیم نشد.

انگار او تنها کسی بود که به جای ناله، برای مرگ هاله کاری کرد.



پی نوشت:
1- این ترکیب را هدی صابر در آخرین نامه هایش بکار برده بود.
2- طبق نوشته رضا علیجانی یار و یاور صابر: "مدتی پیش هم هدی میخواست اعتصاب کند. مهندس سحابی گفت بگویید نکند. من هدی را میشناسم میرود تا آخر خط . آنها هم رسیدگی نمیکنند و هدی خواهد مرد."
3- این شعر سروده رضا رضایی است و هدی صابر در آغاز بخشی از کتاب سه هم پیمان عشق آنرا آورده است.
4- این جملات با نقل به مضمون ذکر شده است. متن اصلی اعلام اعتصاب غذا در لینک زیر موجود است
http://www.sahamnews.net/1390/03/39181/

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

در سوگ هاله سحابی، شهید راه عدم خشونت

یک روز پیش از شهادت هاله سحابی، با او تماس گرفتم برای عرض تسلیت درگذشت مهندس سحابی...نمیدانم چه بر دلم افتاد که در میانه صحبت تصمیم گرفتم صدایش را ضبط کنم...از او درباره مشکلات برگزاری مراسم تدفین مهندس پرسیدم. او اینقدر خوش قلب بود که با وجود همه آزار و پیمان شکنی های مقامات امنیتی برای برگزاری مراسم، باز هم امید داشت که سنگ اندازیها با گفتگو حل شود!...وقتی از او پرسیدم که آیا کاری از دست من برمی آید، مهربانانه گفت به دوستان این پیغام را برسان که پدر همیشه میگفت جنبش ملت ایران نیازی به سر ندارد چراکه همه در آن سر هستند. او سپس مکثی کرد و ادامه داد: فقط در راه مبارزه، جوانان خشم خود را کنترل کنند چرا که مطمئنا مظلومیت مردم ایران پیروز خواهد شد...او فردای آن مکالمه به مظلومانه ترین شکل به شهادت رسید تا که شهید جاوید دیگری باشد در راه مبارزات مدنی مردم ایران...باورم نیست که صدای فرشته صلح جویی و مداراگری برای همیشه خاموش شد...روحش شاد و راهش پر رهرو

عمار ملکی – تاریخ ضبط صدا 10 خرداد 1390 ساعت 13:10

بهار بی عزّت

"این چه رازیست که هربار بهار، با عزای دل ما می آید؟"

عصر روزهای چهارشنبه یک هفته در میان به زیرزمین حسینیه ارشاد میرفتیم. کلاسهای هدی صابر بود درباره هفت فراز از تاریخ معاصر ایران. مهندس سحابی هم جلسات را می آمد و در انتهای سالن در گوشه ای مینشست. صابر جلسات را با رخصت گرفتن از بزرگان حاضر در جلسه (مهندس سحابی، دکتر ملکی و بعضی وقتها آقای شاه حسینی) شروع میکرد. گهگاه جلسات با سخنان و ذکر خاطرات مهندس آغاز میشد. جمعی در حدود پنجاه تا هفتاد نفر می آمدند. حضور مهندس سحابی و دیگر بزرگان در آنجا حس خوبی به جوان ها میداد. یادم می آید که کهولت سن و ضعف جسمی مهندس باعث میشد که گاهی سر بر روی عصا بگذارد و برای دقایقی چشمهایش را ببندد تا خستگی اش فرونشیند. هر بار که این صحنه را میدیدم، احساس غم و شادی عجیبی میکردم. غمگین از اینکه چرا بعد از این همه سال مبارزه و تلاش هنوز به مقصد نرسیده ایم و شاید هنوز باید منتظر فرازها و فرودهای دیگری در تاریخمان باشیم و شادمان از اینکه این سعادت را داشته ام که محضر این بزرگان را درک کنم.
زمستان سال 87، چند ماه بعد از اینکه برای ادامه تحصیل به خارج از کشور آمدم، فرصتی دست داد که بتوانم دیدار کوتاهی از ایران داشته باشم. یادم است که در چند هفته ای که در ایران بودم، این جلسات را دوباره میرفتم. در یکی از این جلسات مهندس سحابی هم آمده بود. برای عرض ادب و احترام نزد ایشان رفتم. بعد از احوالپرسی به من گفت که "کتاب نافرمانی مدنی ات را خواندم. کار ارزشمندی بود و برای آینده مفید است." شنیدن نظر ایشان برایم بسیار افتخارآفرین و امیدبخش بود. دریغ و صد افسوس که آن دیدار، آخرین دیدارم با مهندس بود.

* * *

مهندس عزت الله سحابی شخصیتی دوست داشتنی داشت؛ صادق و صمیمی. اگر حتی کسی با نظرات و تحلیلهای سیاسی او همدل و همراه نبود، اما در دلسوزی و دردمندی و ایران دوستی اش تردیدی نمیکرد. او بیش از پنجاه سال بود که همواره دغدغه فردای ایران را داشت. علاقه او به ایران و نگرانی اش از خطراتی که یکپارچگی آنرا تهدید میکند، آنقدر زیاد بود که حتی باعث میشد بعضی ها احساس کنند که وسواس وی درباره این مساله کمی بیش از حد است. مهندس بر این باور بود که مشکل گره کور سیاست، اقتصاد و توسعه ایران، استبداد است و باور داشت که با نصیحت و ارشاد و مسالمت جویی، شاید بتوان تمامیت خواهان و اقتدارگرایان را در جمهوری اسلامی بر سر عقل آورد.

او را بعنوان بزرگ فعالان ملی-مذهبی میشناختند. جمع فعالان ملی-مذهبی مبارزان بزرگی از پیر و جوان را شامل میشد. این جمع اگر چه درون خود دارای نظرات و دیدگاههای گوناگون و حتی متضادی بود، اما آزادی و نجات ایران، بزرگترین دغدغه و اولین اولویتش بود. درباره مشکلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایران، از صریح ترین تا رقیق ترین انتقاداتی که به شکل مدنی و مسالمت جویانه توسط اعضای آن ابراز میشد، هیچ یک توسط حاکمیت تحمل نگردید. اسفند سال 79 تمامی آنها به جرم براندازی قانونی گرفتار سلولهای انفرادی شدند. در دو سال گذشته هم افرادی از شورای ملی-مذهبی که فعالانه در سالهای اخیر و بخصوص پس از حوادث کودتای انتخاباتی به موضعگیری پرداختند، با زندان و فشار مواجه شدند. از نزدیکترین شاگردان مهندس سحابی، تقی رحمانی و هدی صابر به زندان افتادند و رضا علیجانی هم مجبور به هجرت شد. از دیگر افراد سرشناس جریان ملی-مذهبی، احمد زیدآبادی نزدیک به سه سال است که اجازه تنفس در بیرون از دیوارهای زندان را نداشته است. مرتضی کاظمیان، جوانترین فعال ملی-مذهبی بعد از تحمل ماهها زندان از ایران هجرت کرد. از میان ملی مذهبی های همنسل و همرزم با مهندس سحابی، محمد ملکی را ماهها به اسارت بردند و با جسمی بیمار و رنجور او را به مرخصی فرستادند. علیرضا رجایی، دیگر عضو شورای فعالان ملی- مذهبی نیز هفته هاست که اسیر دست زندانبانان است. دیگر اعضای ملی- مذهبی از جمله خود مهندس سحابی نیز در این مدت به دادگاه انقلاب احضار شده و تهدید شدند تا که آنها را به سکوت وادار کنند.
مهندس سحابی بعنوان کهنسالترین عضو و نماد این مجموعه، از آنچه میگذشت رنج می برد و هر چه نسبت به عواقب این رفتارهای ستمگرانه هشدار میداد، گوش تمامیت خواهان کمتر میشنید. در ماههای اخیر برای اینکه او را بیش از پیش مورد آزار و تحت فشار قرار دهند، دخترش هاله سحابی که همانند پدر شخصیتی صادق، آرام و صلح جو دارد را به جرم حق گویی زندانی کردند. گناه هاله سحابی این بود که در روز تنفیذ رییس دولت بر روی تکه مقوایی نوشته بود: " شاه صدای مردم را دیر شنید".

رفتن مهندس سحابی برای مبارزان راه آزادی و عدالت در ایران و دوست داران صداقت و آزادگی دردناک است. او اگر چه دیندار بود، اما قلبا و عملا تنها ایران را محور اتحاد ایرانیان میدانست. او در این آرزو بود که شاید با زبان قانون، بتوان جمهوری اسلامی را اصلاح کرد. کسانیکه از نسل دانشجویان دوران حمله به کوی دانشگاه بودند، بیاد می آورند که چگونه مهندس سحابی توانست دانشجویان خشمگین و معترض را راضی به آرامش کند تا که شاید حاکمیت بر سر عقل بیاید.
فقدان او را بیش از پیروانش باید کسانی به سوگ بنشینند که هشدارهای او را نادیده گرفتند و او را در سنین کهنسالی مورد آزار و شکنجه قرار دادند غافل از اینکه امثال سحابی شاید آخرین مخالفانی بوده باشند که نظام با آنها خصومت می ورزد، اما آنها هنوز خود را ملتزم به جمهوری اسلامی میدانند تا شاید بتوان آنرا از راههای قانونی اصلاح کرد.

نام سحابی ها در تاریخ معاصر ایران جاودانه است. خاندانی که تا امروز سه نسلش برای ایران درد و رنج زندان و محرومیت را تحمل کرده است و مبارزان بسیاری را تربیت کرده است. وقتی مبارز اولین نسل خانواده سحابی – دکتر یدالله سحابی – در بستر بیماری بود، چشم انتظار دیدار با پسرش، عزت الله سحابی بود که بیگناه در زندان جمهوری اسلامی بسر میبرد. وقتی پسر را بیرون آوردند که پدر دیگر یارای چشم گشودن به جهان را نداشت و با اندوه رنج فرزندش این جهان را ترک گفت. در این هفته ها که عزت الله سحابی در بستر بیماری بود، چشم انتظار دیدار دخترش ماند که در زندان جمهوری اسلامی اسیر بود. اینبار هم فرزند را زمانی مجال حضور بر بالین پدر دادند که دیگر مهندس یارای چشم گشودن نداشت و پدر بدون دیدار فرزند بیگناهش دیده بر هم نهاد. امروز در آسمانها پدر و پسر دوباره یکدیگر را در آغوش گرفتند. داستان تکرار جفا در سرزمینی که بنام خدا بر آن حکمرانی میکنند، اشک در چشمان خدا هم نشانده است.

مهندس سحابی با عزت زندگی کرد و با عزت از این جهان چشم فروبست. او سال قبل در چنین روزهایی از ستمی که بر دختران و پسران ایران زمین میرود به فغان آمد و رنجنامه ای نوشت. او در آخرین جمله رنجنامه اش به پروردگارش نوشت: "ای خدای بزرگ، ای تغییر دهنده قلبها و فکرها، یا حال و روز ما را دگرگون کن یا مرگ مرا برسان".
خداوندا؛ کاش که دعای اول مهندس پیرمان را اجابت میکردی.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

کنشهای کوچک و مثال زدنی از ایستادگی مدنی (بخش پانزدهم)

نوشته: استیو کراشاو و جان جکسون
ترجمه: عمار ملکی

تقدیم به ضیا نبوی و مهدی محمودیان


کاتالوگ شکنجه

در بین سالهای 1964 تا 1979، برزیل تحت حاکمیت نظامیان قرار داشت. آزادی بیان محدود بود و رژیم حاکم شهروندانش را شکنجه میداد و بقتل میرساند. حتی پس از اینکه نظامیان بطور رسمی قدرت را به دولتی غیرنظامی واگذار کردند، آنها در پشت صحنه در پست های کلیدی باقی ماندند. فضای ترس و وحشت همچنان پابرجا بود. اگر چه ظاهرا دیکتاتور نظامی دیگر در قدرت نبود، اما هنوز آزادی کامل نیز وجود نداشت. در این شرایط، کتابی خارق العاده بشکلی مخفیانه در حال تهیه بود.
در سال 1985 کتاب «برزیل: آنچه هرگز نباید تکرار شود» منتشر گردید که شامل شرح تصویری شکنجه هایی بود که در دوران قدرت نظامیان در سالهای پیشین اعمال میشد. این در حالی بود که بعضی از بیرحم ترین شکنجه گران آن دوران، هنوز دارای مقامهای مهمی در حکومت بودند.



آن کتاب از اهمیت دوچندانی برخوردار بود چرا که ادعاهای آن همگی بر مبنای اسناد رسمی- نظامی ثبت شده بود و از شواهد منابع دیگری استفاده نکرده بود. آغازگر این کار بزرگ سه کشیش بودند. جیم رایت، کشیشی پروتستان که برادرش توسط دولت نظامی شکنجه و به قتل رسیده بود، در سال 1979 اولین بار ایده این کتاب را مطرح کرد. کاردینال پائول آرنس - اسقف اعظم کاتولیگ در شهر سائوپائولو – مشتاقانه از پیشنهاد استقبال کرد. او شواهد سری را در کلیسا نگهداری کرد و مسئول حفظ اسناد بود. فیلیپ پوتر که اهل دومینیکن و دبیر کل مجمع جهانی کلیساها در شهر ژنو بود، مسئولیت جمع آوری پول به نمایندگی از همکاران برزیلی اش را بر عهده گرفت.
شیوه مخفیانه ای که پوتر برای تامین مالی استفاده کرد به جای آنکه شباهت به جمع آوری پول برای کمک به اهداف بشردوستانه داشته باشد، بیشتر شبیه روش پولشویی شبکه های مافیایی بود! بدین ترتیب که صدها هزار دلار از طریق چمدان و بطور دستی از ژنو به برزیل انتقال یافت. از آنجاییکه کاردینال آرنس نگران لورفتن پروژه بود، او نه تنها با کشیشان همکارش در این باره مشورتی نکرد بلکه حتی واتیکان را نیز در جریان قرار نداد.

ایده جمع آوری مطالب این کتاب، به شکل نامعقولی بلندپروازانه و در عین حال بسیار ساده بود. دادگاههای سری نظامی تمامی اسناد و جزییات محاکمات، شامل شرح تمامی شکنجه های محاکمه شوندگان را نگه داری میکردند. لارنس وشلر، نویسنده کتاب «یک معجزه، یک جهان: انتقام گیری با شکنجه» از جیم رایت نقل قول میکند که: "نظامیان برزیلی هرگز تصور نمیکردند که باید روزی به کسی پاسخگو باشند. اما چون فرمها و مدارک فنی نیاز به اسناد ثبت شده کامل و منظم داشت، از اینرو آنها را حفظ کرده بودند."
نویسندگان کتاب «برزیل: آنچه هرگز نباید تکرار شود» از طریق وکیلانی معتمد که برای پرونده های موکلانشان به اسناد دسترسی داشتند، به مدارک شکنجه ها دست پیدا کردند (طبق قانون دسترسی به پرونده ها مجاز بود، اما هر پرونده تنها به مدت بیست و چهار ساعت میتوانست امانت گرفته شود و پس از آن باید پس داده میشد). بعضی پرونده ها که بسیار حجیم بودند، با سرعت بوسیله سه دستگاه فتوکپی در مکان ناشناخته ای که در پایتخت – برزیلیا – اجاره شده بود، کپی برداری میشد. روز بعد پرونده های دیگری مورد بررسی قرار میگرفت و این فرآیند تا آخر ادامه داشت. این تیم مخفیانه از صبح تا شب و بطور شبانه روزی در هفت روز هفته به کار کپی برداری مشغول بود. از برزیلیا، مدارک به جای امن تری در یک اطاق مخفی و قفل شده، متعلق به اسقف اعظم در سائوپائولو، منتقل میگردید. از آنجا هم میکروفیلم ها به ژنو انتقال داده میشد. در مجموع، یک میلیون صفحه کپی برداری گردید. بعد از ویرایش و انتخاب نهایی، آن شواهد مبنای تدوین یک کتاب حجیم قرار گرفت.

برخلاف شیوه مرسوم برای انتشار یک کتاب، این کتاب به عمد، بدون هیچ سرو صدایی در تاریخ 15 جولای 1985 در کتابفروشی ها توزیع گردید. کاردینال آرنس پیشاپیش اصرار داشت که ناشران فقط به این شرط اجازه چاپ این کتاب را دارند که ضمانت دهند پیش از توزیع آن، هیچ تبلیغ و اعلان عمومی درباره زمان انتشارش صورت نگیرد. بمنظور اطمینان یافتن از در امان ماندن کتاب، توزیع کتاب از همه جهت نهانی و غافلگیرکننده بود. با این وجود، در مدت چند هفته کتاب به بالاترین رتبه در لیست کتابهای پرفروش برزیل رسید.



نظامیان تحقیقات مفصل و البته بی حاصلی را ترتیب دادند تا بفهمند چگونه این کتاب تهیه و منتشر شده است. حتی دادگاه عالی نظامیان جلسه ای را برگزار کرد تا که در این باره بحث کنند که چگونه میتوان با استفاده از قوانین موجود امنیتی، کتاب را ممنوع اعلام کنند. اما این اتفاق هرگر نیفتاد زیرا نظامیان فهمیده بودند که هر گونه تلاشی در جهت توقیف کتاب، تنها تاثیر معکوس به بار خواهد آورد چرا که همزمان، ترجمه انگلیسی کتاب در آمریکا هم عرضه شده بود و در نتیجه اعمال محدودیت در برزیل کاملا بی فایده بود.

کتاب به مدت دو سال در لیست پرفروشترین کتابهای برزیل باقی ماند. حتی این کتاب پرفروشترین کتاب غیرتخیلی تاریخ کشور گردید. در 23 سپتامبر 1985، تنها دو ماه پس از انتشار کتاب «برزیل: آنچه هرگز نباید تکرار شود»، دولت برزیل کنوانسیون منع شکنجه سازمان ملل را امضا کرد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

کنشهای کوچک و مثال زدنی از ایستادگی مدنی (بخش چهاردهم)

نوشته: استیو کراشاو و جان جکسون
ترجمه: عمار ملکی

تقدیم به نسرین ستوده، لیلا توسلی و عاطفه نبوی

زنی که جرات کرد صدایش را بلند کند

در دوران زمامداری طالبان در سالهای 1996 تا 2001 بسیاری از سرگرمی های بی ضرر و مردم پسند، از کایت سواری تا شطرنج، برای مردم افغان ممنوع بود. نافرمانی از قوانین محدودکننده بیشماری که طالبان وضع کرده بود، مجازاتهای شدیدی از قطع عضو تا اعدام در ملاعام را بدنبال داشت. تحصیل زنان و دختران ممنوع بود و پوشیدن برقع که از نوک سر تا پای زنان را میپوشاند، در سراسر افغانستان اجباری بود. حتی خندیدن دختران با صدای بلند ممنوع بود.
شکست ظاهری رژیم طالبان در سال 2001، طلیعه ظهور یک جامعه جدید که در آن صدای مردم عادی شنیده شود و به خواسته های زنان احترام گذاشته شود را نوید نمیداد. در بسیاری از نقاط کشور، جنگ سالاران که سابقه ی وحشیگری و کشتار مردم را داشتند در قدرت باقی ماندند.
در آن وضعیت دلسرد کننده، زن جوان ناشناسی ظاهر شد که در روز 17 دسامبر 2003 خواستار سخن گفتن در مجمع قانون گذاری افغانستان واقع در کابل - لویی جرگه - شده بود. او به یکباره در آن جلسه گفت: "آقای رییس، من میخواهم چند کلمه سخن بگویم. آیا ما جوانها حق حرف زدن نداریم؟!"
رییس جلسه حاضران را به آرامش دعوت کرد و به صدها نماینده حاضر در جلسه توضیح داد که این دختر از راه دوری آمده است. او به دختر اجازه داد که برای سه دقیقه صحبت کند [1]. دختر بیست و پنج ساله به جایگاه سخنرانان در پشت میکروفن رفت و در برابر انبوه مردان ریش دار و عمامه پوشی قرار گرفت که از سراسر افغانستان گرد آمده بودند. کسانیکه سالها در برابر نیروهای خارجی مبارزه کرده بودند و کسی براحتی جرات مخالفت با آنها را نداشت. بسیاری از آنها سلاح به همراه داشتند. در چنین فضایی دختر جوان شروع به سخن گفتن کرد.
"اسم من ملالی جویا است و از ولایت فراه می آیم." او با این جمله ساده آغاز کرد و سپس روسری سیاه خود را مرتب کرد و با یک دست میکروفن را گرفت و حقایقی را بیان کرد که هیچ کس انتظار شنیدن آن را از کسی در آن جلسه نداشت. او گفت: "من میخواهم از همکارانی که در این اتاق هستند انتقادی بکنم. چرا شما به جنایتکاران اجازه داده اید که در این مجمع حضور داشته باشند. منظورم جنگ طلبانی هستند که مسئول وضع امروز کشورمان هستند؟" تعدادی از حاضران برای او دست زدند درحالیکه عده دیگری بسیار برآشفته شدند.



جویا ادامه داد: "آنها که زنان را سرکوب کردند و کشور ما را ویران کردند، باید مجازات شوند. ممکن است که مردم افغانستان آنها را ببخشند، اما تاریخ آنها را هرگز نمیبخشد."
در پی سخنان او، سر و صدا و هیاهو سالن را فرا گرفت. بعضی از نمایندگان بپا خواستند و مشتهای گره کرده شان را به نشانه اعتراض بالا بردند. رییس جلسه فریاد میزد: "لطفا بنشینید، خواهرمان گستاخی کرد و از آنچه قرار بود بگوید پا فراتر گذاشت. او از این مجمع اخراج خواهد شد و دیگر اجازه برگشت نخواهد داشت. او را بیرون ببرید. ماموران، او را بیرون بیاندازند."
سخنان ملالی جویا، که بر روی یوتیوب قابل دیدن است، اگر چه جنگ سالاران را خشمگین نمود، اما او را نزد مردم افغان محبوب ساخت. او بلافاصله پس از سخنرانی با تهدید مرگ مواجه شد اما مورد استقبال کم نظیر مردم ولایتش قرار گرفت. او بعدها نوشت: "برای من گفتن حقیقت یک انتخاب نبود. من بدنبال شهرت و یا مورد توجه قرار گرفتن نبودم، اما میباست آن حرفها را صریحا میزدم." او در سال 2005 در انتخابات مجلس افغانستان بعنوان نماینده برگزیده شد.
برای عده ای صراحت او هنوز یک تهدید بحساب می آمد. در سال 2007، نمایندگی او در مجلس بخاطر انتقاداتش به حالت تعلیق درآمد. علیرغم پنج بار سوء قصد به جان وی، او کوتاه نیامد و باز هم استوار ماند. او تاکید میکرد: "آنها نخواهند توانست صدای مرا بکشند، چرا که این صدای تمامی زنان افغانستان است...آنها گلها را میتوانند نابود کنند، اما جلوی آمدن بهار را نمیتوان گرفت."



[1]: لینک فیلم سخنرانی ملالی جویا در لویی جرگه

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

کنشهای کوچک و مثال زدنی از ایستادگی مدنی (بخش سیزدهم)

نوشته: استیو کراشاو و جان جکسون (1)
ترجمه: عمار ملکی

تقدیم به زنان دربند بویژه «بهاره هدایت» به مناسبت سالروز میلاد و ازدواجش


«تاریخ مبارزات مسالمت آمیز، روایت حضور پیاپی آرمانگرایان از جان گذشته، شهیدان کم نظیر و آزادیخواهان فرمند نیست بلکه حکایت انسانهایی عادیست که جذب آرمانهای بزرگی میشوند که در بستر جامعه روییده است» پیتر آکرمن و جک دووال


روسری های سپید و شکست جنگ سالاران

جامعه لیبریا در غرب آفریقا توسط برده های آمریکایی آزاد شده شکل گرفت. نشان رسمی کشور حاوی این شعار است: "عشق به آزادی ما را بدینجا آورد". در آخرین سالهای قرن بیستم و سالهای آغازین قرن بیست و یک، کشور لیبریا شاهد حوادث بسیاری گردید اما تنها چیزی که به خود ندید، آزادی بود.
جنگ سالاران باندهای مواد مخدر، غیرنظامیان را ضرب و شتم کرده و بقتل میرساندند. نیروهای دولتی و شورشی، فارغ از هیچ مجازاتی، به افراد تجاوز میکردند. صدها هزار نفر از کشور فرار کرده بودند و بقیه مردم در یک خشونت پایان ناپذیر گرفتار شده و امکان فرار هم نداشتند. یکی از زنان لیبریایی اینگونه از آن دوران یاد میکرد که "بچه هایم گرسنگی میکشیدند و از سرنوشت ادامه زندگی شان در هراس بودند."

در بهار سال 2003، گروهی از زنان لیبریایی تصمیم گرفتند که به این کشمکش، یکبار برای همیشه پایان دهند. همگی آنها لباسها و روسریهای سپید پوشیده و صدها نفر از آنها به اعتراض در کنار جاده نشستند؛ جاده ای که هر روز «چالرز تیلور» – جنگ سالاری که رییس جمهور وقت بود – از آن عبور میکرد.
کاروان همراه رییس جمهور که با سرعت زیادی میراند، وقتی به محل حضور زنان میرسید کمی آهسته تر عبور میکرد تا نگاهی تحقیرآمیز به آنها بیاندازند. اما زنان هر روز باز می گشتند و به حضورشان ادامه میدادند. زیر باران شدید و آفتاب سوزان، آنها به پایکوبی و دعاخوانی ادامه دادند. «کامفرت لامپتی»، نویسنده کتابی درباره جنبش مسالمت آمیز آن زمان در لیبریا مینویسد: "زنان برای حق دیده شدن، شنیده شدن و بحساب آمدن مبارزه میکردند."

تیلور، زنان را بخاطر اقداماتی که از نظر وی خجالت آور بود، مورد تمسخر قرار میداد اما با این وجود اعتراضات زنان هر روز قوت بیشتری میگرفت. رهبران مذهبی مسلمان و مسیحی به حمایت از خواسته های زنان برخواستند. ایستگاههای رادیویی با مخابره گزارش از اعتراضات کنار جاده، همدلی خود را با آنها نشان دادند. «لیماه بووی» یکی از رهبران معترضان در مقابل دوربین خبرنگاران گفت: "ما از اینکه به بچه هایمان تجاوز میشود خسته شده ایم. ما در اینجا به اعتراض برخواستیم چرا که اطمینان داریم بچه هایمان فردا از ما خواهند پرسید که مادر؛ شما در آن دوران فاجعه بار چه اقدامی کردید؟"



با شدت گرفتن فشارها از همه طرف، سرانجام تیلور با انجام مذاکره با زنان موافقت کرد. او با رهبر زنان در قصر ریاست جمهوری ملاقات نمود. چند هفته بعد مذاکرات صلح با گروههای درگیر در جنگ، در کشور غنا آغاز شد. اما خیلی زود مشخص شد که مذاکرات به نتیجه ای نخواهد رسید. حتی زمانیکه جنگ سالاران در هتلهای مجلل در حال آفتاب گرفتن بودند، در تماسهای تلفنی شان، دور جدیدی از اقدامات خشونت بار در مونروویا – پایتخت لیبریا – را تدارک میدیدند.
زنان تصمیم گرفتند که به این بازی مسخره پایان دهند. آنها مصمم شدند که بخاطر پایان بخشیدن به هزینه های انسانی جنگ، نمایندگان گروههای درگیر را در اتاقی که مذاکرات انجام میگرفت، محصور کنند. یکی از مذاکره کنندگان، ژنرال نیجریایی عبدالسلام ابوبکر، به یاد می آورد که زنان گفته بودند تا زمانیکه قرارداد صلح به امضا نرسد، کسی اجازه خروج از اتاق را نخواهد داشت. در فیلم مستند "دعا کنیم که شیطان به جهنم برگردد" که در سال 2008 ساخته شد، تلاش ناموفق یکی از جنگ سالاران برای شکستن در خروجی اتاق، به تصویر کشیده شده است. دیگر جنگجویان هم تلاش کردند که از پنجره فرار کنند، اما موفق نشدند.

مردان مسلح، سرانجام مجبور شدند که بطور جدی وارد مذاکره شوند. بالاخره توافق صلح به تصویب رسید و چارلز تیلور به تبعید فرستاده شد. صلح بانان بین المللی به پایتخت لیبریا آمدند و مورد استقبال جمعیت شادمان قرار گرفتند. در سال 2006، «اِلن جانسون-سیرلیف» در یک انتخابات صلح آمیز، به عنوان اولین رهبر زن در آفریقا به ریاست جمهوری برگزیده شد.



جانسون-سیرلیف خاطر نشان میکرد که "این مردمان عادی لیبریا بودند که خواستار برقراری صلح شدند و توانستند کشور را نجات دهند."
در هنگام نوشتن این داستان، تیلور به جرم جنایت علیه بشریت در جنگ با کشور همسایه – سییرالئون – در حال محاکمه شدن است.



(1) Steve Crawshaw & John Jackson (2010). Small acts of Resistance, how courage, tenacity and ingenuity can change the world?, Sterling Publishing, London.

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

کنشهای کوچک و مثال زدنی از ایستادگی مدنی (بخش دوازدهم)

نوشته: استیو کراشاو و جان جکسون
ترجمه: عمار ملکی

تقدیم به منصور اصانلو و ابراهیم مددی

شاهدان پیگیر: خبر صبحگاهی و آغاز جنبشی جهانی
در نوزدهم نوامبر سال 1960، وکیلی انگلیسی بنام "پیتر بننسون" در مسیر روزانه بسمت محل کارش در متروی لندن خبری را درباره دو دانشجوی پرتغالی مشاهده کرد که به هفت سال زندان محکوم شده بودند. جرم آنها تنها این بود که در کافه ای در لیزبون لیوانهای مشروبشان را با آرزوی آزادی و در مخالفت با دیکتاتور حاکم – آنتونی سالازار – به یکدیگر زده و نوشیده بودند.
بننسون که بطور عجیبی از آنچه خوانده بود تحت تاثیر قرار گرفته بود، قصد آن را داشت تا به سفارت پرتغال برود و به این مساله اعتراض کند. اما تصمیش تغییر کرد و در عوض به کلیسایی در همان حوالی رفت تا برای مدتی نشسته و فکر کند. او تصمیم گرفت اقدامی صورت دهد تا بتواند توجه عمومی را نسبت به این فاجعه جلب کند که افرادی در دنیا، تنها بخاطر اظهار عقیده شان زندانی میشوند. در 28 می 1961 بننسون مقاله ای را در صفحه اول روزنامه آبزرور با تیتر «زندانیان فراموش شده» منتشر ساخت. مقاله آغازگر کمپینی گردید که به جمع آوری شواهد و همچنین آگاهی بخشی عمومی اقدام میکرد تا بدین وسیله به آزادی کسانیکه بخاطر اعتقاداتشان در زندان بودند - و او آنها را «زندانیان وجدانی» میخواند - یاری رساند. بننسون نوشت: "هر روزی از هفته که روزنامه خود را باز کنید، از یک گوشه جهان گزارشی درباره افرادی خواهید یافت که زندانی، شکنجه یا اعدام شده اند فقط بخاطر اینکه نظرات یا مذهبشان مورد قبول حکومت نبوده است...در این موارد به خواننده این اخبار احساس ناتوانی همراه با نفرت دست میدهد...با این حال اگر این حس نفرت موجود در سراسر جهان بتواند به صورت یک کنش عمومی درآید، اقدامی موثر میتواند انجام شود."



دعوت به این کنش عمومی با استقبالی چشمگیر مواجه شد. هزاران نفر برای پشتیبانی از بننسون اعلام آمادگی کردند. مقاله در بسیاری کشورها بازانتشار یافت. این اقدام موجب تولد یک سازمان حقوق بشری بنام «عفو بین الملل» گردید.
همانطور که بننسون بعدها عنوان کرد، "این یک ضرورت بود که گروه بزرگی از مردم سراسر جهان که نگران احترام به حقوق بشر هستند را بتوان به خدمت گرفت". چرا که اگر دولتها بدانند اقدامات آنها تحت نظر است و حکایت زنان و مردانی که ناعادلانه به زندان انداخته شده اند بر همگان آشکار میشود، این مساله بر نحوه عملکرد آن دولتها تاثیر خواهد گذاشت.
یکی از افراد بدبین، این ابتکار را "یکی از بزرگترین دیوانگی های زمانه" توصیف میکرد. اما ثابت گردید که این بدبینی نادرست بود. یکی از اولین موفقیتهای گروه در رابطه با مورد اسقف اعظم "جوزف بران" بود که توسط مقامات کمونیست در چکسلواکی چهارده سال زندانی شده بود. "بران" هجده ماه بعد از اینکه پرونده اش توسط کمپین پیگیری شد، آزاد گردید. آزادی وی مرهون تلاش اعضای عفو بین الملل در نگارش نامه های اعتراضی بود. تعداد بیشماری از زندانیان وجدانی (سیاسی) در سالهای پس از آن، بخاطر تلاشهای مشابه از زندان آزاد شدند.
بننسون به مبارزه برای حقوق بشر تا زمان مرگ خود در سن 83 سالگی در سال 2005 ادامه داد. امروز سازمان عفو بین الملل، دو میلیون عضو در سرتاسر جهان دارد.



برای نجات نسلهای بعد
در دهه 1980، "حسین حبری" رهبر سرکوبگر کشور چاد در آفریقای مرکزی بود که از طرف آمریکا حمایت می شد. او مسئول کشته شدن دهها هزار نفر در دوره هشت سال زمامداری اش بود درحالیکه تا آن زمان از هرگونه مکافاتی بخاطر حکومت ستمگرانه اش در امان بود. حتی پس از سقوطش در سال 1990، مردم چاد بر این باور بودند که او هرگز بخاطر جنایاتی که در دوران قدرتش مرتکب شده مورد مواخذه قرار نخواهد گرفت. اما اراده آهنین دو انسان باعث شد که امروز سرنوشت دیگرگونه باشد: "سلیمان گونگونگ" حسابدار و فعال حقوق بشر که خود در دوران حکومت "حبری" زندانی بود و "رد برادی" حقوقدانی که دیده بان حقوق بشر او را «شکارچی دیکتاتور» نام نهاد.
"گونگونگ" و همکارش عزم کردند تا که جنایات "حبری" را ثبت کرده و عوامل آنرا به دست عدالت بسپارند. آنها با صدها نفر از قربانیان شکنجه مصاحبه کرده و شواهد قاطعی را جمع آوری کردند. وی این مدارک را در صندوقی در خانه اش پنهان کرد. "برادی" مدارک دیگری را از پایگاههای متروکه پلیس مخفی دوران "حبری" پیدا کرد که گواه بر مجرم بودن او داشت. در تمامی آن سالها غیرممکن بنظر میرسید که روزی آن اقدامات عقوبتی در پی داشته باشد. اما نهایتا با تلاش این دو مرد، سرنوشت به گونه ی دیگری رقم خورد.
در سال 2007 دادگاهی در کشور سنگال که حربی در آنجا در تبعید به سر میبرد اجازه داد تا دیکتاتور سابق تحت تعقیب قرار گیرد. در بلژیک، "حبری" بعنوان عامل جنایت علیه بشریت شناخته شد. "برادی" در مستند «شکارچی دیکتاتور» به نکته ظریفی اشاره کرد: "اگر کسی یک نفر را بکشد به زندان میرود. اگر چهل نفر را بکشد او را به تیمارستان میبرند. اما اگر چهل هزار نفر را بکشد، او را با یک حساب بانکی پر پول به مکانی راحت تبعید میکنند!!" و این همان چیزی بود که "گونگونگ" و "برادی" میخواستند آنرا تغییر دهند. بدون اراده این دو مرد، غیر ممکن بود که "حبری" بدست عدالت سپرده شود. تلاش آن دو باعث شد تا زمان، دیکتاتور را به دست فراموشی نسپارد. گونگونگ تاکید میکرد که "من احساس میکنم تا زمانی که "حربی" به مجازات اعمالش به زندان نرود، کار ما کامل نخواهد بود. ما این اقدام را کردیم تا از تکرار آن برای نسلهای آینده جلوگیری شود."